من و خواستگارانم!!!

نقطه سر خط!
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤
 

سلام سال نو مبارک امیدوارم سال جدید براتون سال خوبی بوده باشه

بعد از بررسی های زیاد به این نتیجه رسیدم از اونجایی که با این هدف وبلاگ رو نوشتم که بتونم هم تجربه های کوچیکم رو در اختیار دختر و پسرهای مجرد بگذارم و هم اینکه بتونم با نوشتن اونها کمی بیشتر به خودم و گذشته و تصمیماتم فک کنم و همینطور این نوشتن رو ادامه بدم تا زمانی که ازدواج کنم ! و حالا که به لطف خدا و دعای دوستان من در 20 بهمن 90 ازدواج کردم فک می کنم هدفم برای این وبلاگ به نتیجه رسیده و بهتره که این وبلاگ همینجا به پایان برسه ولی از اونجایی که نوشتن رو دوست دارم می خوام ادامه مسیر زندگی و نوشتنم رو در وبلاگ اولم به نام ترشی هفت لشکر درونم ادامه بدم و خوشحال می شم که منو در این مسیر کمک کنید .

آدرس وبلاگ ترشی هفت لشکر درونم :http://son56.persianblog.ir/ 

راستش الان که دارم این پست آخر رو می نویسم دلم یک جوری شد یک حس غریبی دارم گاهی فک می کنم این وبلاگ وسیله خوبی شد برای اینکه بتونم بهتر انتخاب کنم و بیشتر به خودم و ... فک کنم و واقعا نظرات شما دوستای خوبم کمک زیادی به من کرد و از همینجا از همتون متشکرم .

اگر سوالی داشتین در خدمتم البته در حد توان و تجربه خودم برای همتون آرزوی بهترینها رو دارم از صمیم قلب همتون رو دوست دارم و در وبلاگ ترشی منتظر شما ها هستم ماچ


 
 
سوالهای زمان خواستگاری !!! 1
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
 

چند نفر از من سوالاتی بصورت خصوصی پرسیدن که گفتم شاید سوال خیلی از شما باشه به این خاطر اینجا جوابها رو می دم !

یک آقا پسری سوال کردن که دختری رو می خوان و ایشون یک روز می گه نامزد دارم یک روز می گه نمی خوام ازدواج کنم و یک روز هم تمایل خودشو برای این ارتباط نشون می ده !

به نظر من ایشون یک مشکلی داره !‌و تکلیفش با خودش مشخص نیست و شما رو هم یک جوری می خواد تو آب نمک نگه داره !! اگر من بودم به این خانم دل خوش نمی کردم هیچ چیز در زندگی مثل درست و محکم تصمیم گرفتن و داشتن صداقت نیست !!این چیزی است که باید یک فرد برای ساختن یک زندگی داشته باشه !! ایشون نه صادقانه به شما نظرش و فکرشو می گه و نه می تونه درست تصمیم بگیره ! البته این نظر منه به عنوان اول یک انسان و بعد یک زن !‌چون خانمها اگر کسی رو بخوان اینطوری دست دست نمی کنند مگر بخوان کسی رو تو آب نمک بخوابنند برای روز مبادا و بی خواستگاریشون !!!

یک خانم دیگه ای پرسیدن باید چه صحبتهایی در زمان شناخت داشته باشیم ؟!

ببینید قرار نیست شما یک لیست بلند بالا از سوالهای مختلف تهیه کنید و برید با این فرد بیرون و یا تو خونه ازش بپرسید ! تازه اگر سوالها مستقیم پرسیده بشه اون طرف می تونه هر جوابی بده از کجا معلوم نیاد و فقط برای اینکه نظر شما رو جلب کنه یک جواب خوب و دلنشین نده !!

می خوام بگم برای  هر شناختی با سوال و جواب نمی شه به نتیجه رسید بهتره یک سری سوالها مثل اینکه شغلتون چیه ؟ چند تا بچه هستین ؟از کارتون راضی هستین یا نه ؟اهل کجا هستید ؟ شغل و تحصیلات  افراد خانواده برای اینکه متوجه بشید در چه سطح فکری و خانوادگی هستن و یا تحصیلات و ... خلاصه از این دست از سوالها ! رو مستقیم پرسید و بقیه چیزها مثل اینکه آیا آدم دست و دلبازی هستش ! اخلاق و برخوردش با دیگران چطوره و یا دیدش نسبت به مسائل چطوره ! آیا سلیقه های شما نزدیک هم هستش ! و ... رو باید از روی برخورد و بیرون دید و اونم نه با یک جلسه و دو جلسه باید زمان زیادی بگذارید و اینم امکان نداره مگر اینکه وقت و زمان کافی برای این اشنایی بگذارید  البته به نظر من 3 ماه خوبه البته اینم بستگی به این داره که طرفت چطور باشه بعضی ها خوب بلد هستن فیلم بازی کنند و خودمون می تونیم تا حدی اینو متوجه بشیم اگر اینطور بود سعی کنید به خانواده بیشتر بکشونید تا ببینید تو شرایط رسمی هم همینطور هستش یا نه !

من یکبار از صبح تا عصری بیرون بودم با همسری اونجا که رفته بودیم تابلوهای مثلا فرح رو دیدیم و همین نظراتی که ازش می شنیدم کمک می کرد به اینکه من ببینم چقدر هم جهت و هم سلیقه هستیم یا نه ! و یا دیدش به محیط و نقاشیها و ... چیه !سعی می کردم یکجوری بکشونمش به خاطرات گذشته هاش ببینم چیزی از توش در میارم یا نه ! خلاصه از رفتار و برخوردش به شناختهای خوبی رسیدم و یا رستورانی که می رفتیم می دیدم که چه غذایی و با چه شرایط و قیمتی سفارش می ده اینها همه مهمه البته نه برای غذا خوردن برای اینکه بدونم چه تیپ شخصیتی داره مثلا اول در رو برام باز می کنه یا نه ؟ این نشونه احترام یک مرد به زن هستش و تو تمام دنیا هم وجود داره و یا موقع نشستن فقط فکر خودشه و می شینه بدون تعارف کردن و یا نه صندلی رو برات میاره بیرون و یا حداقل تا تو نشینی اون نمی شینه ! تو جا های عمومی باید ببینید چشمهاش به کجا ها می ره ! تو رانندگی چطور هستش تند یا آهسته ! خلاصه خیلی چیزهای دیگه فقط حواستون رو جمع کنید راحت از از کار و برخوردی تو این دوران نگذرید بی خودم روی چیزی تمرکز نکنید 4 چیز دیگه که مهمتر هستش رو نبینید اگر سوال دیگه ای هم دارید در روابطتون می تونم در حد توان و تجربه خودم کمکتون کنم

یک چیز رو یادتون نره حرفهای  کسی که زیادی از شما تعریف می کنه !زیادی از خودش تعریف می کنه ! زیادی به شما احساسات نشون می ده ! زود باور نکنید مگر به شما ثابت بشه که واقعیته ! تو ارتباطتون نه وابسته بشید و نه زود دلزده متعادل باشید ! با یکبار و دو بار بیرون رفتن برای موندن یا نموندن تصمیم نگیرید تا زمان رسمیت پیدا کردن به طرفتون 100% اطمینان ندید که می خواهید با اون فرد ازدواج کنید !ولی یکجوری هم برخورد نکنید که طرف بگه این تکلیفش با خودش روشن نیست ! خلاصه هم صادق و هم با سیاست عمل کنید تا یک انتخاب خوب داشته باشید !روی ظاهرم کسی رو رد یا قبول نکنید!

فعلا همینها رو داشته باشید تا بعد...چشمک

پیشاپیش سال نو شما هم مبارک ایشالا سال جدید براتون پر از خیر و برکت باشه و به تمام خواستهای قلبیتون برسید دوستتون دارم


 
 
خواستگاری همسری از من 5!!!
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
 

با عرض شرمندگی همسری اومده بود تهران و مشغول نومزد بازی بودم نیشخند

بهله داشتم می گفتم :

در کل همه چیز بخوبی انجام شد ولی این برادر بزرگم متاسفانه هنوز می گفت چرا مهریه رو که اون 500 تا رو قبول کرده بود تو گفتی زمین !!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ منم هر چی بابا زمین که بهتره که تازه نقدنم به نامم می کنه و ... البته بگم من اصلا کوتاه نیومدم و گفتم به نظر من زمین بهتره !به نظر من بهتره این مهریه رو خود دختر و پسر با آگاهی و چشم باز و منطقی تعیین کنند چون مخصوصا خانواده دختر بخاطر اضطرابی که دارن که دخترمون چی می شه و پسره خوبه یا نه و ... دلشون شور می زنه و فک می کنند این تنها راهی هستش که می تونند اینده دخترشون رو تضمین کنند ولی من چون سر مهریه یکی از دوستام به مشکل بر خورد و در نهایت با کسی ازدواج کرد که مهرش رو زیاد کرد ولی ارزش زندگی کردن رو نداشت اصلا از خواسته خودم کوتاه نیومدم !

خلاصه این داستان من و خواستگارانم ! در 20بهمن ساعت 15:30 برای همیشه پرونده اش بسته شد و من به عقد همسری در اومدم و هر روز بر تصمیمی که گرفتم امیدوار تر می شم و احساس می کنم بعد از این همه سختی مردی مهربان و با اخلاق و ... که تمام وجودش رو برای من می گذاره می تونه اتفاق خوبی باشه و خستگی اون همه سال رو از تنم دور کنه !

من همیشه به دنبال آرامش و عشق بودم دنبال کسی که منو درک کنه و حرفهای همو بفهمیم !‌ و خدایی همسری تا به الان همه این چیزهای خوب رو به من داده و ازش ممنونم و وقتی کنار هم هستیم  ذره ای احساس نمی کنم که اختلاف سنی من و همسری 14 سال هستش !‌اینم برای کسانی که مثل قبل خودم از سن و سال می ترسیدن واقعا فقط اخلاق اخلاق اخلاق مهمتر از همه است !

من فک کنم تجربه خوبی هستم برای اونهایی که نا امید هستن و خسته از موقعیت و مجردی !‌ شاید خیلی چیزها رو زمان و صبر حل می کنه فقط باید همیشه امیدوار باشیم

در مورد فال ابو علی سینا رستش نمی دونم درست بود یا نه !!‌شایدم اینقدر من بهش فک کردم و به قول معروف می گن هر طور فکر کنی همون برات پیش میاد بوده باشه !

ولی من تولدم 28 مهر هستش و این اشنایی از 7 مهر ماه اتفاق افتاد ! ولی بازم می گم به نظرم این که می گن هر چی فک کنی برات پیش میاد بیشتر صادق هستش و شاید اینقدر من اینو گفتم به شوخی و جدی این اتفاق در اون زمان افتاد خلاصه از همینجا از بو علی سینا هم کمال تشکر را دارم چه درست گفته بود چه اتفاقی !!!

بازم من از همه دوستای خوبم که با من هم مسیر شده بودن تا به نیمه گمشده خودم برسم و یا به من کمک فکری و یا احساسی و امید می دادن هم تشکر می کنم و برای همشون ارزوی خوشبختی و عاقبت بخیری دارم بی نهایت از همه شماها تشکر می کنم !‌

حالا من سه مشکل دارم !!

یکی اینکه می خوام تو همین وبلاگم به نوشتنم ادامه بدم ! ولی اسمش با ادامه مسیرم یکی نیست !! یکی هم می خوام در این وبلاگ ادامه ندم !! یک گزینه دیگه هم تغییر اسمش هستش که اونم یک جوریه بیشتر دوستان منو به این اسم لینک کردن و خودم هم دلم نمیاد !خلاصه گیج شدم شما نظرتون چیه به عنوان یک خواننده !!


 
 
خواستگاری همسری از من !!4
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
 

بعد از اون مهمونی بازیها همسری رفت مامورت باز هم تلفنی ادامه ماجرا !روابطمون صمیمی تر شده بود واین دید و بازدید ها برای هر دو خانواده و ما دو نفر خوب بود

همونجا بود که من به همسری گفتم بعد از این دیدارها بهتره یک تصمیم جدی تری بگیریم برای این ارتباط و وارد مرحله جدیدی بشیم وگرنه من وقت اضافه ندارم که بخوام برای مدت طولانی برای این اشنایی زمان بگذارم البته این حرفم بیشتر به این خاطر بود که احساس کردم اینها از نظر فرهنگی و ... تمایل به رفت و آمدهای طولانی دارن همونطور که گفتم خواهرشم حرف از 2 سال می زد ! ابته اینم بگم اینو فقط برای پسرشون تنها نمی خواستن و خواهراشم با خواستگارهاشون هم همین شرایط رو داشتن ! اینم یک مدلشه دیگه !

خلاصه نزدیک ماه محرم بودیم و من گفتم اگر تصمیم خودمون رو زودتر بگیریم می تونیم تو این دو ماه هم به ادامه آشنایی بپردازیم هم کارهامون رو برای عقد بعد از ماه صفر رو انجام بدیم با توجه به اینکه شما هم همیشه تهران نیستین و ...

این شد که اونم تصمیم خودش رو گرفت و وقتی از ماموریت اومد یک مرحله جدیدی شروع شد

که به نظر من بدترین مرحله هستش زمانی که شما منطقتون کسی رو پسندیده و مشکلی ندارید و این رسم و رسوم دست و پا گیر میان وسط وقتی هم پای رسم و رسوم میاد خانواده ها هم وارد عمل می شن !!!!!!!! و هر دو خانواده سعی دارن گربه رو دم حجله بکشند !

این مرحله چیزی نبود جز صحبت در مورد مهریه و این چیزها !!!

من خودم اصلا به مهریه اعتقاد ندارم یعنی به نظرم خیلی دیگه زشته یعنی تو به من چقد می دی تا من با تو ازدواج کنم و همبستر بشم !!!! حالا جالبیش اینه که وقتی هم خدای نکرده به پای گرفتن می رسه چیزی دستتو نمی گیره و یا اگر بگیره باید چندین برابر هم حرص بخوری هم انرژی بگذاری و هم اعصاب خودت رو بهم بریزی !‌ولی چه فایده که این هم یکی از فرهنگهای غلط ماست !

حالا جالبیش اینه که یکی از خواهرهای همسری 2 سال قبل ازدواج کردن فرانسه و ایشون مهرشون فقط همون آیینه و شمدان و قران و شاخه نبات بوده و هیچی مهر نداشتن !!!!!!!!!!!!!!!!!! و از منم توقع همینو داشتن که مهر نداشته باشم !!!

از این طرف برادر بزرگ من مهر خانومش 6 دانگ خونه در تهران بود !!!!!!!!!!!

فک کنید من در کجای قضیه بودم !!‌ خانواده حرف از 800 تا سکه می زدن ! اونها هم وقتی اینو شنیدن شوکه شدن !

خلاصه من مونده بودم این وسط آخر کلی با همسری حرف زدم و اونم می گفت زیاده !‌ با کلی حرف و صحبت و مذاکره خانواده رو به 500 تا راضی کردم از این طرفم با همسری ولی اون می گفت ببین من خواهرم مهر نداشته ولی حالا که اینطوری من در حد توانم می خوام مهر کنم چیزی که دارم و ... حالا چی سکه اون روزها ساعتی می رفت بالا و کار منو بدتر بهم می ریخت !!!!!!!

بعد همسری گفت من یک زمین هزار و خورده ای دارم می خوام اونو به نامت بزنم و این هدیه من به تو به خانواده گفتم برادر بزرگم هم می گفت به نظرم هر چقدر اون زمین ارزش داشته باشه به اندازه این سکه ها نیست !!!

باید بگم کلی در این مورد صحبت کردم با خانواده مامان و بابام رو راضی کردم ولی برادرم راضی نبود ! می گم بابا نقد رو ول کنم برم دنبال نسیه ! ؟ برادرم می گفت این خودش یک امتحان خوبیه که ببینیم چقدر تو رو می خواد و ...

خلاصه نمی دونم چی تو فکرش بود که همش اینو می گفت و ... یکی از همون شبها که همسری تلفن زد گفتم ببین خانواده من با همون 500 تا سکه راضی هستن و اونم ناراحت شد و گفت یعنی من اگر بگم 500 تا سکه می شم آدم خوب و شرایط ازدواج با تو رو دارم و اگر قبول نکنم رد صلاحیت می شم و ... خدایی به نظرم حرفهاش منطقی بود مخصوصا اینکه خودم هم به مهریه زیاد اعتقادی ندارم !‌ اون شب با ناراحتی تلفنی رو قطع کرد و گفت باید فکرامو بکنم! حالا از قبل منو و همسری قرار گذشاته بودیم که وقتی من بیرون شهر کار داشتم با هم بریم و اونم قبول کرده بود وقتی بهش گفتم میای و ... گفت نه نمی تونم زیاد حالم خوب نیست و ... در واقع بخاطر ناراحتی و دلخوری که داشت اینو می گفت و منم اصرار نکردم !‌

اون شب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود بین خانواده مونده بودم دوست نداشتم هیچ کدوم رو نارحت کنم از طرفی همسری رو هم ذوست داشتم و از طرفی هم می خواستم رضایت هر دو رو جلب کنم واقعا کار سختی بود !

فرداش تصمیم گرفتم که با جدیت بیشتری برای سر نوشت خودم تلاش کنم صبح به مامانم گفتم من همسری رو دوست دارم به نظر این نکات مثبت ... رو داره و شما دارید برای چیزی که معلوم نیست چی پیش میاد زندگی و آینده منو خراب می کنید و حالا همین شما اگر ازدواج نکنم می خواین بگید چرا دخترمون شوهر نکرد و نارحتی بکنید و اینکه من اگر تنها بمونم شما می خواین اونو پر کنید و از این حرفها البته آخرشم گریه ام گرفت مامانم هم وقتی منو دید با این برخوردم و جدیتم گفت ما برای خودت می گیم هر کاری فک می کنی درسته بکن و منم با برادرت صحبت می کنم که کاریش نباشه و ...

یاز این طرف روم نمی شد به همسری تلفن بزنم بگم بیا بریم دیگه قهر نکن !! ولی روم نمی شد ! آخر اس ام اس زدم دیدم جواب نداد یکم نارحت شدم که ببین دیگه جوابم نمی ده ! بعد بازم نا امید نشدم و تلفن زدم دیدم خاموشه حالا ساعت چند 9.5 صبح حالا این خانواده هم تا لنگ ظهر همیشه خوابن می ترسیدم تلفن بزنم خونشون اونم چی منی که تا حالا خونشون تلفن نزده بودم واقعا سخت بود تصمیم گرفتن منم باید ساعت 12.5 جایی می بودم و باید زودتر تصمیم می گرفتم !‌

بعد یک فکری به ذهنم رسید که به یکی از دوستام گفتم تلفن بزن و الکی بگو منزل فلانی تا اینها بیدار بشن تا من بتونم تلفن بزنم فک کن چه کارها که من در این راه نکردم !!خدا از تقصیراتم بگذره شیطان

بعد از یک ربع که از تماس دوستم گذشت من تلفن زدم و خواهرش گوشی رو برداشت و سلام و احوال پرسی و گفتم همسری هستش گفت آره خوابه فک کنم بعد از چند دقیقه صدای خواب آلوده همسری رو شنیدم که گفت بله و منم گفتم با اعتماد به نفس کامل گفتم ببین من دوست دارم امروز با هم بریم و من کارم رو انجام بدم و می خوام بگم الان میام دنبالت حاضر شو که اومدم بیچاره شوک شده بود تو خواب !!!!!!!‌نمی دونست داره چی می گه اصلا ! خلاصه گفت بزار ببینم چیکار می کنم و منم گفتم نه دیگه من منتظرتم و ... خلاصه قرار گذاشتم باهاش برای خودم این کارم هم عجیب بود چه برسه به اون بیچاره !‌

اون روز اومد و با هم رفتیم و چون کارم خارج از شهر بود مدت طولانی با هم بودیم و بعدها به من گفت من اون شب تصمیم گرفتم بخاطر برخورد خانواده ات این ارتباط رو کمرنگ تر کنم تا ببینم چقدر می تونم با خودم کنار بیام که قید تو رو بزنم !! ولی وقتی تماس گرفتی و دیدم که برای حل این مسئله داری تلاش می کنی همه چیز تغییر کرد !‌

اون روز اصلا در مورد صحبتهای دیشبش حرف نزدم تو راه و فقط اولش گفتم احساس کردم هر دو مون نیاز داریم که کمی از این شرای طو حرفها دور باشیم دیدم این سفر کوتاه می تونه برای آرامش هر دو مون خوب باشه همین !!

اون روز ناهار رو هم بیرون خوردیم و برخوردشم تو ماشین و راه خوب بود و تمام مسیر رو هم خودم رانندگی کردم  و با هم صحبت کردیم در مورد همه چیز جز حرفهای دیشب !

تو مسیر مامانم دو بار تلفن زد و بعد همسری گفت مامانت چقدر نگران تو هستش و ... گفتم بخاطر همین نگرانیشونه که سر مهریه هم سخت می گیرن و ... وگرنه خدایی اصلا اهل مادیات و اینها نیستن و ...

حالا باز ما از قبل تنظیم کرده بودیم 4 شنبه بریم خونشون بازدیدشون !‌ بعد همسری گفتفردا ساعت چند میاین و این چیزها ! گفتم فلان ساعت خوبه گفت آره !‌بعد گفتم حالا این مشکلمون رو چیکار کنیم ؟!‌گفت کدوم مشکل ؟! گفتم همین مهریه دیگه ؟!‌گفت خوب باشه هر چی خانواده تو می گن منم چاره ای ندارم قبول می کنم همون 500 تا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!‌تعجب داشتم شاخ در میاوردم !‌گفتم جدی می گی یا شوخی می کنی ؟ گفت جدی می گم !

حالا من صبح رضایت خانواده رو گرفتم برای به نام زدن زمین !!!‌شبم رضایت همسری برای قبول 500 تا سکه !!!!

رفتم خونه و به مامانم گفتم اینم 500 تا رو قبول کرده ولی من بازم خودم به زمین راضی ترم بابا این نقد هستش کی دیدی مهرشو کامل بگیره این که بهتره که و اینکه هر امتحانی هم که می خواستین بکنید این جواب داد دیگه و ...

شب که تلفن زد ببینه من در چه حالم گفتم ببین مهریه هدیه مرد به زنه من دوست دارم چیزی که تو راضی هستی به من بدی هدیه بگیرم نه با اجبار من همون زمین رو قبول می کنم و ... اونم خیلی خوشحال شد و کلی تشکر

فردا هم با مادرم و برادر بزرگم رفتی خونشون و کلی هم صحبت و از این حرفها و در نهایت با رضایت از هم جدا شدیم اون شب تلفنی با همسری به توافق رسیدم که 20 بهمن عقد کنیم و اینو دیگه تو جمع مطرح کردیم و در حالی که مادر شوهری از اینکه مهر من مثل دخترش نشد و مامان  و برادرم هم از اینکه 500 تا سکه ای که اینها کوتاه اومده بودن و نشد خودشون رو شکست خورده می دیدن ولی منم سعی کردم نه حرف مادر شوهری بشه نه حرف خانواده خودم و از این بابت خوشحال بودم ! تو همون روزها هم همسری برای به نام کردن اون زمین اقدام کرد و ...و البته گرفتن حق طلاق هم یکی از خواسته های خودم بود که خدا رو شکر اصلا همسری با یان مورد مشکلی نداشت و گفت اگر قرار باشه تو روز با نا رضایتی با من زندگی کنی خودم اصلا می گم بریم طلاق بگیریم و از این حرفها !!‌

بعد هم رفتیم دنبال عاقد و خرید حلقه و لباس و کفش و این چیزها و باید بگم روزهای خوبی بود هر چند برای هر کدومشون زمانهای زیادی رو صرف کردم ولی خوب و دلنشین بود خدایی خواهر و مادر همسری هم اصلا تو کارم دخالت نمی کردن و همه چیز و انتخاب و خرید و ... به عهده و سلیقه  خودم بود

ادامه دارد ...

دوستای گلم منو ببخشید اگر نوشته هام جمله بندی درستی نداره و یا غلط تایپی داره و ... چون من سریع تایپ می کنم و شاید باورتون نشه اصلا بر نمی گردم ببینم چی نوشتم چون فقط می خوام بتونم سریع مطالب و خاطراتم رو بنویسم ایشالا سعی می کنم در مورد صحبتهامون دفعه آینده بنویسم دوستتون دارم

 


 
 
خواستگاری همسری از من!3
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
 

بهله داشتم می گفتم !نیشخند

اون شب وقتی رفتن با خانواده صحبت کردم و دیدم با اینکه کمی با سنش مشکل دارن ولی در کل از شرایطش و برخوردش و خانواده و ظاهرش ... خوششون اومده بود البته مادرم بیشتر روی این موضوع حساس بود چون برادر بزرگم اعتقاد داشت برای اینه و خودش باید تصمیم بگیره و ... و تصمیم بر این شد که این ارتباط ادامه پیدا کنه برای شناخت بیشتر تو اون روزهایی که تهران بود کارم این شده بود از سرکار بدو بدو بیام خونه و حاضر بشم و همسری بیاد دنبالم و بریم بیرون و صحبت و ... می تونم بگم خیلی جا ها رفتیم و در کل خوب بود و در مورد همه چیز صحبت می کردیم .

منو همسری از همون روزهای اول قول دادیم که با هم صادق باشیم حتی اگر با گفتنش منجرب به ناراحتی همدیگر بشیم !‌ و باید بگم این خیلی خوب بود و هر دو سعی می کردیم این کار رو بکنیم هر چند بعضی وقتها برام خوشایند نبود ولی باعث شد با چشم و گوش بازتر تصمیم خودمو بگیرم !

آخر همون هفته منو به ویلاشون که در یکی از شهرهای خوش آب و هوای تهران هستش دعوت کردن مادر و خواهرش زودتر اونجا رفته بودن و من و همسری هم در یک روز جمعه رفتیم و ناهار رو اونجا بودم و خیلی خوش گذشت انگار وقتی رفتم اونجا کمی صمیمیتمون بیشتر شد و  شناختم هم از زندگیشون زیادتر شد .عصرم با همسری برگشتم و با کلی سوغاتی های خوشمزه که مادر شوهری دادن که محصول باغشون بود سیب و گردو و... خلاصه نمک گیرمون کردن دیگه چشمک

بعدا فهمیدم که مادر و خواهرش اون روز کلی از من خوششون اومده بود و تعریف کرده بودن که گویا برای همسری هم خوشایند بوده !

فرداش که اینو برای همکارم تعریف کردم گفت من اگر بودم نمی رفتم !!!! چون بعدها همین باعث درد سرت می شه و ... گفتم آخه زشت بود منو دعوت کردن و من نمی رفتم ! ولی ته دلم با خودم گفتم نکنه که من نباید می رفتم و رفتم ؟!!!

شبش که گفت خانواده اش خیلی از این آشنایی و رفتن و ... خوشحال شدن و از من خوششون اومده گفتم راستش شاید اگر یک نفر دیگه ای بود اینکار رو نمی کرد ولی من و خانواده به تو اعتماد کردیم و اومدیم و ... ولی اون در جوابم گفت اگر نمیومدی من نتیجه می گرفتم شما از خانواده بسته ای هستین و با فرهنگ ما جور در نمیاین و ... و شاید یک جورایی روی ارتباط ما تاثیر منفی می گذاشت !

حالا چیزی هم که برام جالب بود اینکه اینها از خانواده بازی هستن ولی همسری تو روابطش از خیلی افرادی که خودشون رو مومن تر و بسته تر و سنتی تر می دونستن با احترام و در یک چارچوب خاصی با من برخورد می کرد و تو روابطش احتیاط می کرد  و تو این مدت رفت و برگشتی که با هم داشتیم نه نگاه اضافه ! نگه برخورد و حرف بی مورد !و یا اینکه از من توقع خاصی داشته باشه و ... هیچ کدوم رو نداشت و این دل منو به خودش گرمتر می کرد و اعتمادم رو بهش بیشتر !‌

مشاورم همیشه به من می گفت یکی از نشانه های اینکه بدونی این فرد می تونه نیمه گمشده تو باشه یا نه این هستش که وقتی با کسی در ارتباط هستی ببینی احساست بعد از هر بار بیرون رفتن و صحبت کردن بیشتر می شه یا کمتر و یا اعتمادت بیشتر می شه یا کمتر ! و من می دیدم با شناخت بیشترم احساسم و اعتمادم بهش بیشتر می شه !

روزهای آخر مرخصیش بود که ما هم ایشون رو دعوت کردیم به صرف ناهار خونمون تا بتونم اونو نمک گیرش کنم و انتقام خودم رو ازشون بگیرم نیشخند

خلاصه دو روز تموم داشتیم برای اومدن اینها تدارک می دیدیم و همین نشست و اومدنش هم باعث شناخت بیشترمون شد و خانواده ام هم بیشتر متوجه اخلاق و برخورد خوبش شدن ! راستش این اولین کیسی بود که ما اینطور رفت و آمد به این شکل رو داشتیم ولی باید بگم برای شناخت بیشتر خیلی خوب بود و کمک زیادی کرد ! البته اینم بخاطر برخورد خود همسری بود و فرهنگی که داشتن چون هر کسی این چیزها رو شاید نتونه قبول کنه و اینها براشون بشه یک امتیاز منفی اینو گوشه ذهنتون داشته باشین !‌چون من خودم خواستگاری داشتم که این رفت و آمد اضافه بدون منظور رو به صد تا چیز منفی ارتباط می داد و این می شد امتیاز منفی برای من ! اینو می گم که ببینید طرفتون چطوره ! ولی چیز که بعد از این همه خواستگار متوجه شدم هر چه خانواده سنتی تر حرف و حدیثشم بیشتر و دردسرشم بیشتر !‌ ولی خوبی همسری این بود که هم پسر مستقلی بود چه کاری و مادی چه رفتاری و فکری برای همین هیچ وابستگی با خانواده و دور و برخودش نداشت و اصلا هم خودش رو در گیر رسم و رسوم اضافه نمی کرد !

ادامه دارد ...

راستش دارم ریز می نویسم تا اونهایی که مثل من درگیر این خواستگار بازیها هستن بتونند ازش استفاده کنند امیدوارم بتونم کمکی به همه دختر و پسرهای مجرد بکنم خدا می دونه که هدفم از همون روزهای اول وبلاگم همین بوده و هست !

 


 
 
خواستگاری همسری از من !2
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥
 

اون شب منو جلوی خونمون رسوند و رفت وقتی ازش جدا شدم حس خوبی داشتم حرفهایی که زده بودیم همشون منطقی و خوب بود ظاهرا پسر با مسئولیتی بود مخصوصا که فهمیدم پدرش وقتی این 18 سالش بوده فوت کرده و یک جورایی مرد خونشون بوده و با همین شرایط تو یکی از دانشگاهی خوب سراسری  درس خونده و تو کارشم بسیار موفق هستش و ...! البته خودش زیاد اهل تعریف از خودش و شرایطش نیست شاید اگر شوهر همکارم از این و کارش و تخصصی که داره نمی گفت من نمی دونستم تو محیط کار و شرایط کاریش چطوره ! و علت اینکه تا حالا ازدواج کرده هم  همینو می دونست که بخاطر خانواده اش بیشتر بوده و اینکه فک می کرده که باید خواهراشو اول بفرسته خونه بخت بعد این بره که دیده خواهراشم کوتاه نمیان و هنوزم مجرد هستن و ... (اینم در جواب کسی که پرسیده بودن چرا تا الان ازدواج نکرده و نکنه من ازدواج دومش هستم باید بگم ایشون اصلا تو فکرش نبود که بخواد من دومیش باشم !!)

فردای اون روز ظهر  اس ام اس زد و از بابت اینکه دیروز من وقت براش گذاشتم تشکر کرد و با شوهر همکارم هم تماس گرفته بود و کلی از من تعریف و تشکر بابت معرفی من به اون ! و گفته بوده باید برای آشنایی وقت بیشتری بگذاریم

آخر هفته هم بازم اومد دنبالم و گفت بهتره بریم یک جایی که زمان طولانی با هم باشیم و به پیشنهادش رفتیم کاخ سعدآبادی که اون موقع نمایشگاه صنایع دستی داشت البته اونجاهاشو ندیدیم زیاد و بیشتر رفتیم موزه رو دیدیم و خوب بود اونجا کمی با سلیقه های هم آشنا شدیم و بعدشم رفتیم ناهار بیرون و بعدم رفتیم تو یکی از مراکز خرید قدم زدن و اونجا هم باز با سلیقه هم بیشتر آشنا شدیم !!! باید بگم شیوه خوبی بود برای آشنایی بیشتر و کلی هم زمان داشتیم برای صحبت کردن فک کنم ساعت 10صبح تا 6 عصر با هم بودیم و هم خوش گذشت و هم بیشتر باهاش آشنا شدم و هم فهمیدم می شه که ادامه داد این ارتباط رو تا ببینیم چی می شه !! زمانی که با هم بودیم حتی لحظه ای سنش به چشمم نمیومد شاید برای این بود که ماشاا... خیلی سر حال و سرزنده و با نشاط هستش و صد البته با پختگی یک مرد که برای یک زندگی آروم لازمه !

اون شب وقتی اومدم حالم خوب بود و حس خوبی باز داشتم و این نشونه خوبی بود !

اون شب با همون فامیلمون که گفتم مشاور ه صحبت کردم در رابطه با سنش !

(حالا جا داره اینجا هم یک موضوعی رو بگم تو همون زمان من یک خواستگار دیگه ای هم داشتم که 4 سال از من کوچیکتر بود و دیده بودمش  اونم پسر خوبی بود ولی بخاطر سنش کمی مشکل داشتم ! ) حالا اگر شد اونم براتون می نویسم

این آقای دکترم گفت که سن آدمها همیشه به عدد و رقم تو شناسنامه نیست و به خیلی چیزها بستگی داره و وقتی برداشتهامو گفتم نظرش این بود که می تونه کیس مناسبی باشه برای آشنایی و شناخت بیشتر و ... و نظر اونم بیشتر روی همین همسری بود تا اون یکی کوچکتره

بعد از اون روز رفتش ماموریت تو یک شهر دیگه و از اونجا با هم تلفنی در تماس بودیم حالا جالبیش این بود که قبلش گفتم چرا با اس ام اس در تماس بودین و تلفن نزدین گفت گوشم و سرم درد می گیره با موبایل زیاد حرف بزنم و ... حالا طوری شده بود که تو اون 20روزی که تو ماموریت بود 4 ساعت در روز با هم تلفنی با هم صحبت می کردیم و ایشون سر درد نمی گرفتن !!!!!!!!!!!!!!! ببین زن چه کارها که نمی کنه حتی می تونه جلوی امواج رو هم بگیره نیشخند

وقتی از ماموریت  اومده بود تلفنی در مورد خیلی چیزها با هم صحبت کرده بودیم و از نظرات هم آگاهی پیدا کرده بودیم و قرار شد برای باز آشنایی بیشتر بیام خونمون که این اتفاق افتاد و اومدن خونمون و خانواده خوبی داشتن و خانواده  منم با اونها و همسری آشنا شدن حالا تو این ارتباط خواهرش می گفت زمان بیشتری برای آشنایی بگذارین و مثلا 2 سال !!!!!!!!!!!!! منم گفتم شرمنده من وقتم اضافه نیست برای یک ارتباط این همه وقت بگذارم و اینکه هر چقدر هم با هم صحبت کنیم و بریم و بیایم بازم خیلی چیزها تو زندگی خودشو نشون می ده ! و اینکه سن منو ایشون از این حرفها گذشته و ...

ادامه دارد


 
 
خواستگاری همسری از من !!
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

داستان زندگی جدیدم  از روزی شروع شد که یکی از همکارهام  که یادتون است که گفتم خانوادگی در تلاش هستن منو شوهر بدن اومد و گفت خیلی وقته می خوام یک چیزی بگم نمی دونم بگم یا نه !!!!!!!!!! و اینکه می ترسم ناراحت بشی ؟!!! گفتم چی ؟ گفت شوهرم یک همکار داره که خیلی خیلی آدم خوبیه و مجرد و ... فقط فک کنم سنش بالای 40 سال باشه و لی دقیقم نمی دونیم چند سالشه ! ولی گفتم اول به تو بگم اگر موافقی من به شوهرم بگم دقیق سن و سالشو در بیاره !و به اون تو رو معرفی کنه !

منم از اونجایی که تصمیم گرفته بودم  هیچ کدوم از شرایطم رو ندیده و نشناخته از دست ندم گفتم باشه ببینید چطوره و...

بعد از یک ساعتی تماس گرفت گفت ببین شوهرم می گه سنش 48 سالشه ولی من باورم نمی شه چون دیدمش و اصلا بهش نمی خوره نهایت همون 40 سال می خوره !!!

منم شوک شدم و گفتم خیلی سنش بالاست ومن نمی خوام با کسی که اینقدر تفاوت سنی دارم ازدواج کنم و ... یعنی همون چیزی که من همیشه باهاش مشکل داشتم چه کوچیکش چه بزرگش !!! ولی همکارم گفت ببین این همه چیزش خوبه و فقط همین مشکل رو داره و اینکه تو که این همه کیس رو دیدی اینم یکیش چه اشکالی داره ! از طرفی یکی از همکارهای دیگم هم می دونست و اونم تشویقم کرد که برو ببینش و ... !!!

البته جالبیش اینه که تازه شوهر همکارم هم می خواست بره و منو تازه به این آقای  همکار بگه !!

از اونجایی که این زوج mp3  کار رو دنبال می کردن فرداش همکارم اومد و گفت شوهرم به این همکارش تلفن زده و گفته و اونم پرسیده چطوره و ... خلاصه قرار شده هر وقت از ماموریت بیاد خبر بده برای دیدار و آشنایی و ...

در این بین ما هم رفتیم شمال  و با دادن تلفن من به این آقای خواستگار اولین اس ام اس در 7 مهر زده شد و کمی از خودش گفت و بعد یک سری سوالم از من پرسید و من در تعجب که این چرا تلفن نمی زنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه با اس ام اس کمی با هم آشنا شدیم ولی من از اینکه با اس ام اس فقط سعی داره ادامه بده خوشم نمیومد ! دروغ چرا !

فرداش هم باز اس ام اس زد و گفت اگر ممکنه امروز همدیگر رو ببینیم منم گفتم تهران نیستم و مسافرتم و اونم گفت باشه پس شنبه ! اولش گفتم باشه ولی بعد ازش پرسیدم  یکشنبه چطور می تونید قرار بگذاریم گفت باشه ببینم چی می شه !منم دیدم اینطوری گفت گفتم باشه  همون شنبه خوبه !حالا من چی جمعه دیر وقت و خسته اومدیم تهران و رفتم سر کار و از اونجا بدو بدو اومدم خونه و رفتم دوش بگیرم از طرفی قرار مون دور میدون نزدیک خونمون بود و فقط مونده بود من بگم دقیقا چه ساعتی ! منم بعد از دوش گرفتن یک اس ام اس زد م و گفتم  ساعت 6 دور میدان و ....!!!! اونم بعد از کلی زمان به من جواب داد من الان بیرونم و نمی تونم بیام لطفا برای فردا قرار بگذارید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فک کنید من حالا حاضر شدم  و  اون خونسرد این اس ام اس رو می زنه ! حالا جالبیش تلفن هم نمی زد و منم چون اون تلفن نمی زد روم نمی شد من اول بزنم بالاخره زنی گفتن مردی گفتن نازی گفتن و کلاسی گفتن... منم به این همکارم زنگ زدم گفتم اینطوری شده و دو تایی کلی بهش غر غر کردیم و منم تو دلم که عجب آدم  خود خواهی هستش و بیا اینم از اینی که تعریفشو می کردن و ...!!

خلاصه تجربه به من می گفت دندون روی جیگر بگذارم و  همه برداشتهامو بعد از دیدنش جمع بندی کنم ! فردا ساعت 6 دور همون میدون قرار گذاشتم و خلاصه همدیگر رو دیدیم ! خداییش برای رفتن هیچ انگیزه ای نداشتم اول اینکه سنش برام جالب نبود و تو دلم می گفتم فک نکنم ازش خوشم بیاد ! دوم توقع یک مرد مو سفید و کمی جا افتاده و شکم دار و شکسته تر رو داشتم ! سوم از اینکه روز قبلش اینطور برخورد کرد اصلا خوشم نیومده بود !‌ ولی نمی دونم چی باعث شد که بازم رفتم که ببینم وقتی دیدمش یک حس عجیبی به من دست داد ! باور نکردنی هر چی فک کرده بودم  همه دود شد و رفت هوا!

یک مرد بسیار خوش تیپ و لاغر و قد بلند و با رویی باز و خوش برخورد و اجتماعی و شیک سوار بر ماشینی که آهنگ زیبای خارجی داشت گوش می داد ! منم سوار ماشین شدم و رفتیم و یک کافی شاپ پیدا کردیم و در کمال نا باوری هر دو سریع با هم به گفتگو نشستیم انگار نه انگار که من هزار تا فکر بد در مورد این آدم کردم ! تقریبا 3 ساعت داشتیم با هم صحبت می کردیم یعنی باورمون نمی شد ! و موقع خدا حافظی هم مرتب می گقت ایشالا بریم شهرمون و ویلایی که داریم رو بهتون نشون می دم و ...!

ادامه دارد ...!

 


 
 
ستاره عروس می شود !!
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

سلام من اومدم با کلی خبر !!!!!!!!

باید بگم با دعای خیر همه شما دوستای خوبم در 20 بهمن ساعت 15:20 من عقد کردم و خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوبی تموم شد و خدا شاهد که افرادی که یادم بود رو دعا کردم ولی در نهایت از خدا خواستم تمام کسانی که سفارش کردن دعاشون کنم و یادم رفته مخصوصا خواننده های وبلاگم دعاشون بر آورده بشه !و بخت تمام دختر و پسرهای مجرد باز بشه

علت دیر نوشتن مطالبم برای این بود که 22 بهمنم اولین مسافرتمون رو به کیش رفتیم و جای همتون خالی بود و بسیار خوش گذشت ایشالا همه دختر و پسرها عاقبت بخیر بشن منم یکی از اونها باشم

جریان خواستگاری تا عقدم سر فرصت می نویسم فقط چون چند روز مرخصی بودم کارهام به شدت زیاد شده و فرصت برای نوشتن ندارم ولی میام قول می دم

همتون رو دوست دارم و از دعای خیرتون بازم ممنونم ایشالا شما هم به خواسته های قلبیتون برسید ماچ

ازهمین جا از همه دوستای گلم که به من تبریک گفتن تشکر می کنم و براشون آرزوی خوشبختی راستش شاید باورتون نشه که زمانی که کامنتهای محبت آمیزتون رو می خونم و می بینم که  چقدر منو دعا کردین و می کنید و به من لطف دارین و مثل یک دوست واقعی برای من شادی می کنید چشمهام ابری می شه و نا خواسته اشک ازشون سرازیر می شه گاهی فک می کنم این دعای شما بوده که خدا اینقدر به من نظر کرده و قسمتم یک همسر خوب و مهربون و با اخلاق کرده بازم از صمیم قلب از همتون متشکرم و همتون رو دوست دارم قلبماچ


 
 
← صفحه بعد