ادامه ...
وقتی که گفتم من به درد پسر شما نمی خورم کمی مکث کرد و گفت آخه منم دوست دارم یک کسی مثل مشا براش بگیرم که کمی درکش کنه !!!!
گفتم ببخشید بهتره برید یک نفر مثل خودشون براشون بگیرید تا بهتر درکش کنه نه یک آدم سالم رو، راستش کمی به مادرشم شک کردم که آیا سالم هستش یا نه ؟!!
ولی خیلی ناراحت شدم ،فکر کنم اگر کمی بیشتر می موندم اونجا خودم هم دیوانه می شدم
خدا رو شکر بعد چند دقیقه نوبتم شد و به اتاق آقای دکتر رفتم بسیار دکتر خوب و با شخصیتی بودن و بعد از اینکه مشکلات خستگی و خواب آلودگی و... رو گفتم خندید و گفت من فکر می کنم بهتره بری یک هفته مرخصی بگیری و بخوابی و کمی استراحت کنی ،چون آدم افسرده حال و حوصله یجا کار کردن رو نداره چه برسه به سه جای مختلف و اون هم با کار سخت شما!!!
منم که از خوشحالی اینکه نه افسرده هستم و نه دیوانه خندان اومدم بیرون از اتاق و یک نگاه چپی هم به این مادر وپسر کمی محترم انداختم و رفتم .وقتی جریان رو برای مادرم تعریف کردم گفتم مامان اینقدر ازدواج نکردم تا یک دیوانه هم ازم خواستگاری کرد !!!
ولی واقعا بعضی از این خانوادهای پسرها از شور به در کردن همه چیز رو بد نیست اول یک نیم نگاهی به خودشون و پسر و خانوادشون بندازن بعد از دختر مردم خواستگاری کنند !!!!
این خاطرم که اصلا یادم می فته حالم بدتر از بد میشه ولی براتون می گم که بدونید من چه رنجهایی که نکشیدم و چه چیزهایی از دست این مردم ندیدم 
یک مدتی من بخاطر شرایط کاری که داشتم ناچار بودم همزمان تو سه جا کار کنم ،و تو این مدت فشار زیادی به من وارد شده بود و همش احساس خواب آلودگی و خستگی داشتم من هم که حساس !!
بعد از اینکه کمی سرم خلوت شد ترسیدم نکنه افسردگی گرفتم خبر ندارم بهمین خاطر تصمیم گرفتم برم پیش دکتر روانپزشک (قابل توجه اونهایی که فکر می کنند تا آدم دیوانه نباشه نباید بره دکتر) یک دکتر خیلی خوب به من پیشنهاد دادند و برای یکماه بعد هم به من وقت داد ، یکماه بعد رفتم دکتر و تو مطب نشستم خیلی جالب بود حسابی شلوغ بود و به سختی می تونستی حتی وایسی ،بعد از مدت یکه وایساده بودم رفتم بالاخره روی یکی از صندلیها نشستم و منتظر شدم تا نوبتم برسه ،صندلی روبروم یک پسر و مادری نشسته بودن و پسره معلوم بود کاملا مشکل دار هستش ،یعنی اکثر آدمهای اونجا یک جوری بودن و با خودم فکر می کردم اینها حتما مثل من حساس نبودن به خودشونو دیر رفتن دکتر بخاطر همین اینقدر حالشون بدتر شده
و به خودم می گفتم چقدر خوب شد من زودتر دارم می رم دکتر وگرنه ممکن بود دیر می شد 
این آقا پسره که گفتم چشم از من بر نمی داشت هر چی سرم رو پایین بالا چپ راست می کردم فایده نداشت که نداشت و هر وقت هم که نگاهم به نگاهش می افتاد یک لب خندی هم تحویلم می داد ببین من دیگه چقدر خوشبخت بودم والا !!!
د رهمین بین پسره شروع کرد با مادرش حرف زدن و منگفتم خدا رو شکر این دیوانه دست از سر من بر داشت ،که صندلی بغلی من خالی شد و دیدم سریع مادره پرید و اومد پیش من نشست کمی تعجب کردم گفتم این چرا اینطوری کرد ولی بیشتر توجهم رو به مریضهای اونجا داده بودم و کمی محیطش برام غیر عادی بود بعدا فهمیدم این آقای دکتر اینقد رکارش خوبه که حتی چند تا بیمارستا ن روانی می ره و اینها مریضهای اونجا هستن که مرخص شدن میان پیش این دکتر
حالا من اونجا چیکار می کردم دیگه خدا می دونه !!!
مادره کمی سعی کرد اول با صحبتهای معمولی شروع کنه و شروع کرد به صحبت که برای خودت اومدی یا با کسی هستی گفتم که نه برای خودم اومدم و گفت یعنی قبلا بیمارستان بستری بودی
گفتم نه بابا من فقط کمی خسته هستم و کم حوصله شدم خواب آلودگی پیدا کردم گفتم بیام نکنه افسردگی گرفتم ، بعد شروع کرد پرسیدن که چیکار می کنی و چند سالت هستش و از این حرفها من زیاد خوشم نمیاد با دیگران جاهای عمومی حرف بزنم ولی دیگه مجبورم می کرد جواب بدم ،البته اکثرا سر بالا
ت اینکه بالاخره گفت اون پسرم رو می بینی اونجاست خیلی پسر خوب ومهربونی هستش اون تو بچگی از دست خواهرش افتاده زمین کمی دچار مشکل شده ولی خیلی پسر خوبیه البته چن ماهی خوابیده بیمارستان و خوب شده می خواستم اگر اجازه بدی شمارتون رو بگیرم بیایم برای خواستگاری !!!!!!


یعنی فقط ببینید من چی حالی داشتم و چه حسی از عصبانیت داشتم می مردم آخه زن حسابی من کجا این پسر دیوانت کجا خجالتم نمی کشید نمی دونم با چه رویی این درخواست رو از من کرد کم مونده بود گریم بگیره 
گفت نه خانم محترم من به درد پسر شما نمی خورم من خواستگارای سالم رو رد می کنم حالا تو می گی بیام با پسر دیوانه شما ازدواج کنم 
ادامه دارد ...
چندشب پیش تو یکی از ترافیکهای تهران بودم که دیدم یک ماشین عروس اومد دقیقا کنار ماشین ما ایستاد ،از اونجایی که همیشه این کنجکاوی هستش که ببینیم این عروس و داماد چه شکلی هستن؟! و عروس به داماد میاد یا نه ؟!
و ... به ماشین عروس یک نگاهی کردم و با کمال تعجب دیدم عروس ناراحت بغض کرده و معلومه بلند بلند داره صحبت می کنه و یا شاید داد می زد چون تو اون شب تاریک زبون کوچیکش از ته حلقش معلوم بود
داماد هم عصبی با دست داره صحبت می کنند
اونقدر مشغول دعوای خودشون بودن که توجه ای به اینکه تو ترافیک موندن و همه دارند نگاهشون می کنند رو نمی کردن ، راستش خیلی ناراحت شدم با خود گفتم اینها سر چی بهترین روز زندگیشون رو دارن خراب می کنند ؟ کی باعث شده اینها اینقدر ناراحت و پرخاشگر بشن مادر زن ،مادر شوهر، خواهراشون ،برادراشون یا شایدم پدراشون یا آرایشگاه شون ؟ممکنه توقع های همو به جا نیاوردن ؟ولی هر چی بود اونها نتونسته بودن به خودشون مسلط باشن و بهترین روزشون رو خراب کردن !!!!!!
ولی هر دوشون تقریبا کم سن بودن و از حرکات آقا داماد معلوم بود داشت یک چیزهایی رو ماست مالی می کنه ،البته بعدش دیگه عروس خانم با حالت قهر روشون رو کردن به سمت دیگه و به نظرم داشت داماد منت کشی می کرد که دیگه چراغ سبز شد !!
البته یکبار هم تو آرایشگاه بودم و خودم با چشم و گوش خودم دیدم و شنیدم که عروس با داماد و خواهرشوهرش قهر بود!! 
البته علت اون رو فهمیدم که دختره می گفت شوهرم موقع خواستگاری به من و خانوادم دروغ گفته و بعد از اینکه فهمیدم خواستم بهم بزنم نذاشتن ! (قابل توجه آقا پسرهای محترم اینم عاقبت دروغ گفتن از قدیم می گن ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه همین هستش دیگه ! 
من که هنوز قسمتم نشده این روز رو تجربه کنم ولی می گن بهترین و بزرگترین شب زندگی هر دو طرف هستش خوبه که به بهترین و آرامترین شکل برگزار بشه ،همه می رن سر خونه و زندگی هاشون فقط یک دل پر رنج می مونه و یک نقطه سیاه تو دلشون 
و ادامه ...
بله ایشون خودشون بودن و من هم مجبور شدم رفتم به سمتشون و بعد از سلام و احوال پرسی و خوش آمدگویی البته من با قیافه ای آویزون از اینکه خیلی بد تر از اون چیزی بود که می شد تصور کنم رفتیم داخل پارک ولی از شانسم معلوم بود اون منو پسندیده و اینو از برق چشماش و لحن صحبتش می شد فهمید !!
خوب یکسری صحبتهای معمولی و آشنایی و اینکه چند سالشه و چه کاره هستش و تحصیلاتش چیه و... رو با هم با تلفن انجام داده بودیم و فقط مونده بود ظاهرش که اگر مورد پسند دو طرف باشه باز این صحبتها و آشنایی ها ادامه پیدا بکنه که متاسفانه من حاضر نبودم یک لحظه دیگه ادامه بدم البته ظاهرش یک طرف ولی نوع صحبت کردنش و برخوردش هم از یک طرف باعث شده بود کاملا تو ذوقم بخوره خوب چیکار کنم خوشم نیومده بود دیگه 
ایشون نشسته بود از دختری که 4 سال با هاش دوست بود، و از خاطر اتشون و اینکه چطور بی رحمانه اون رو ول کرده تعریف می کرد 

و خاطراتشون از این قرار بود که بله من 4 سال با یک دختری دوست بودم و اون همه جوره با من بود و من تمام حرفها و درد ودلهامو به اون می کردم و سنگ صبورم بود و اون بخاطر من حتی عروسی دایشو که خیلی دوست داشت نرفت چون من گفتم نرو
و اینکه همش برای من کادو می خرید و ... تا اینکه یک روز به من گفت بیا خواستگاریم بالاخره من و تو 4 سال با هم بودیم ولی من قبول نکردم و گفتم من تو رو بخاطر تنهای هام می خواستم و اون هم باز قبول کرده که به همین روال پیش بره تا اینکه یک روز گفت من برام خواستگار اومده و چند شبانه روز گریه کرد که من برم بگیرمش ولی من قبول نکردم و در نهایت با اون خواستگارش ازدواج کرد ولی هنوزم میگه منو دوست داره 
گفتم حالا بیچاره دختر به این خوبی و مهربونی بوده چرا قبول نکردی با هم ازدواج کنید ایشونم فرمودن چون دختره خوشکل نبود!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم خوب در عوض این همه با محبت بوده و واقعاًشما رو دوست داشته و شما با هم 4 سال بودید به همین راحتی فراموشش کردی ؟ با پر رویی تمام و بسیار قاطع مثل یک مرد !
گفت بله من اونو برای ازدواج نمی خواستم ! البته لازم به ذکر است نوع صحبت کردن ایشون کاملا مغرورانه و خود خواهانه بود و من از این نوع صحبتش اصلا خوشم نمیومد ،جالب بود به من می گفت برای من کار پیدا کن من بیام تهران وگرنه باید بیای اصفهان و کلی سخنان عجیب و غریب !! مثلا اینکه عموشون چون زن خوبی گرفته و باب میلشون هستش و مثل شما خوشکل هستش(البته از دید ایشون من خیلی خوشکل بودم روی خود خواهی من نگذارید ) باعث شده عموم چاق تر بشه و قو ی!!!

البته من مثل دخترهای خوب فقط گوش می دادم و ایشونم از تمام خواسته ها و توقعاتشون صحبت می کردن و مرتب هم منو با دوست دخترشون مقایسه می کردند
تا اینکه از من نظرم رو پرسید و گفت من تا کی تهران باشم که همو ببینیم تو دلم گفتم همین الان برو شهرتون تا حالم رو بد تر از این نکردید ولی سعی کردم با کمال متانت و آرامش و خوبی بگم نه و گفتم ببینید من احساس می کنم منو شما زیاد با هم همخوانی نداریم و ما نمی تونیم زیاد همدیگر رو درک کنیم و ... اونم حق به جانب که چرا من که خوشم اومده و یک جوری می گفت که مهم مرد هستش که خوشش بیاد و ...
بعد خودش جالبه گفت ببینید به لاغری من نگاه نکنید من هم مثل عموم هستم گفتم که بعد ازدواج چاق تر و قوی تر می شم !یاد بامزی افتادم یک کارتونی بود عسل می خورد قوی می شد آخه زن گرفتن به قوی شدن تو چیکار داره انگار من مربی بدن سازی بودم 
بعد که دید نمی تونه منو راضی کنه و از طرفی هم چون مغرور بود نمی خواست خودش رو هم بندازه گفت یکسری واقعیات هستش که شما الان نمی بینید سن ازدواج شما داره می گذره
بعد یک خاطره هم از ازدواج خواهرشون فرمودند که ایشون مخالف ازدواج خواهرشون بودن البته خواهرشون می گفتند 24 سالشون بوده بعد پدرش اونو به حیاط برده و گفته پسرم دختر مثل گل می مونه اگر زود شوهرش ندیم از طراوت شادابی می افته بد پژمرده می شه دیگه هیچ کس نمیاد بگیرتش
د راین لحظه بود که من اعصابم بهم ریخت
و بهش گفتم شاید تو شهر شما دختر بعد 24 سالگی پژمرده بشه و نیان بگیرنش ولی اینجا تهران هستش!!!!(تا 100 سالگی هم خواستگار هستش 
) بعدهم تو دلم گفتم من تو خونه بابام بمونم موهام رنگ دندونم بشه با تو یکی ازدواج نمی کنم دوست داشتم از دستش گریه کنم نه قیافه داشت نه کار درست و حسابی داشت نه مال داشت نه ادب و فرهنگ داشت نه اخلاق داشت ...
د رآخر همین رو کردم بهانه و گفتم اصلا نمی تونم در این مورد فکر کنم و وقتی دید نه اوضاع خراب داره می شه برگشت گفت یک فرصت بده من خودم و خوبیهامو نشون شما بدم و من باز گفتم نه و نمی خوام بی خود به شما امید بدم و بخوام به صحبت ادامه بدم من با شرایط شما نمی تونم باشم و در آخر فکر می کنید چی گفت، گفت: من مثل دایی م می مونم از هر کسی خوشم میاد نمی شه ولی دست طبیعت انتقام منو از شما می گیره که اجازه صحبت کردن رو ندادید و دل منو شکوندی من از شما خوشم اومده بود !
ای بابا یک چیزی هم بدهکار شده بودم ،اگر مثل خودش که اون دختره بد بخت رو گذاشته بود سر کار می گذاشتمش خوشش میومد و می گفتی به من فرصت دادی !
اون روز اصلا خوب نبود و آخرشم با کلی خستگی روحی اومدم خونه ،نام به همون نشون که اتفاقا بعد از اون خواستگارام بیشتر هم شدن هر چند تا حالا هیچ کدوم به سر انجام نرسیده ولی اونجوری هم که اون داشت می گفت و پیش بینی می کرد نشد خدا رو شکر 
از همین جا برای همه دخترها مخصوصا اونهایی که مثل من هستند و به قول این آقا پسر پررو پژمرده شدن !!! (البته من می گم همه دخترها تا آخر عمرشون تازه و شاداب هستند اعتماد به نفس رو حال می کنید
) دعا می کنم همه خوشبخت بشن و همون کسی که همیشه آرزوشو داشتن قسمتشون بشه
شما هم برای من دعا کنید
این خاطرم مربوط به 27 سالگی من هستش
یکی از آشناهامون یکی از دوستانشون رو معرفی کرد و گفت پسره اصلیتشون مال مسجد سلیمان هستش ولی ساکن اصفهان هستن و مثل همیشه تعریف ... !!!
چند باری ناچارا با تلفن با هم صحبت کردیم و کمی با هم آشنا شدیم ولی من گفتم اینطوری که نمی شه باید همدیگر رو ببینیم تا آشنایی کاملتر بشه ،و قرار شد این بنده خدا از اصفهان بیاد تهران ،روز 5 شنبه بود که تماس گرفت و گفت من برای فردا صبح بلیط گرفتم فکر کنم حدود ساعت 4 برسم تهران و یک جا با من قرار بگذارید تا همدیگر رو ببینیم منم قبول کردم حدود ساعت 5 بعد از ظهر یک روز جمعه بهاری بود که من خودم رو حاضر کردم و رفتم تا این آقای محترم رو ببینیم من عادت ندارم چهره کسی رو از قبل تو ذهنم مجسم کنم یا بگم اون شاید این شکلی باشه چون یکی دو بار اوایل این کار ها رو کردم تا دیدمش خورد تو ذوقم چون شبیه اون مرد خوش تیپه ذهنم نبود 
من کمی زودتر از اون رسیده بودم و منتظر بودم اون هم بیاد ، با اینکه این طرف خیابون بودم و اون اونطرف پیاده شد ولی از نوع برخوردش مشخص بود که خودش هستش و به دنبال کسی می گرده همین که گوشیش رو برداشت و تلفن من هم زنگ خورد یقین پیدا کردم که بله خودشه 
ولی تو دلم آرزو می کردم اشتباه کرده باشم یک پسر قد بلند و بسیار بسیار لاغر اندام که کمی پشتش از لاغری و بلندی قد ،خمیده شده بود راستش دوست داشتم اصلا بر می گشتم ولی نمی شد مرتب هم با خودم می گفتم ستاره مهم وجودش خودش و ذاتش هستش ولی می دونستم دارم خودم رو گول می زنم !!!
ادامه دارد ...
ننه جون داشتم می گفتم 
فردا که پنجشنبه بود و منم تعطیل بودم صبح زود بیدار شدیم و آخرین کارها رو هم کردیم و منتظر تماس ایشون بودیم که بگن صبح میان یا عصری (البته این پیشنهاد خود خواهر پسره بود ) مادرم هم سریع رفت خرید مخصوص خواستگاری و همه کارها دیده شده بود البته هر دو مون خسته و بی خواب بودیم و به قول برادرم یم گفت الان اگر بیان با این حال و روزت همین امشب می برنت !
ساعت شد 12 و تماس نگرفتن ! و ما هم منتظر بودیم و حسابی ما رو از کار و زندگی انداخته بودن و نشسته بودیم ایشون تماس بگیرند !
اون شب تماس نگرفت و همکارم هم به خیال خودش که اومدن با من تماس گرفت و گفتم خبری نشده بنده خدا کلی ناراحت شد ! فقط خوبیش این هستش که خودش پیر درد کشیده همین مراحل خواستگاری بوده و منو کاملا درک می کنه ،این مسئله از نظر من دیگه تموم شده بود و کلی شاکی شده بودم آخه جالب هستش بعضی خانواده پسرها انگار لطف می کنند و می رند خواستگاری دختر مردم !!!
فردای اون روز جمعه عصر ساعت 7.5 عصر تماس گرفتن و گفتن ببخشید من مادر شوهرم اومدش خونمون نشد خدمت برسیم اگر اجازه می دید الان بیایم 
منم از دور به مادرم اشاره می زدم که بگو نه ولی اونم با اون سر و زبونش داشت اصرار می کرد بیان و گفتش خوب فردا می یایم یعنی روز شنبه اون می دونست من شاغل هستم و برام سخت هستش و جالب من امتحان هم داشت و مادرم هم گفت که من امتحان دارم وحداقل چهار شنبه بیان که من امتحانم رو داده باشم ولی از اون اصرار که نه ما همون شنبه می خوایم بیام یک ساعت بیشتر مزاحمتمون نمی شیم هیچی آخر مثل همیشه بخاطر روابط انسانی و اجتماعی و همکاری و... ما گذشت کردیم و قرار شد ساعت 6 شنبه بیان خونه ما ،شنبه بعد از ظهر خیلی سریع مرخصی گرفتم و اومدم خونه و حاضر شدم و اونها هم سر ساعت 6 اومدن ،ولی جالب بود فقط مادر و همین خواهرش اومده بود و خبری از پسر نبود !!!
بله خواستگاری فوق سنتی ما قبل تاریخ ،بله خوب مهم پسر و خانواده پسر هستش باید اول اونها دختر رو بپسندن بعد وقت شریف پسرشون رو ما بگیریم !!!!!! حالا وقت من و خانوادم و هزینه پذیرایی و... که مهم نیست !
هیچی خواهره سر و زبون دار بود و تند تند حرف می زد تا بشینه باورتون نمی شه هنوز نشسته بود که گفت به به چه خونتون نور گیر و خوبه چند متره ؟
بعد شروع کرد بقیه سوال و جوابهای باقی مانده که توی ذهن ایشون برای خوش کوهی شده بود ؟؟؟ !!!!
البته کمی خودشم معرفی کرد که استاد دانشگاه تربیت مدرس هستن و چند تا خواهر برادر هستن و اینکه پدرشون رو تو کودکی از دست دادن و این برادر بزرگم که همین خواستگار مورد نظر هستش برای ما هم پدری کرده هم برادری و الانم میگه خواهر کوچیکه و برادر کوچیکه (همون دوست شوهر همکارم که مثلا منو برای اون گفته بودن ) رو به خونه بخت نفرستم من زن نمی گیرم ولی ما اصرار داریم که دیگه شما 40 سالتون هستش و بهتره ازدواج کنی و اینکه همه خانواده روی اون یک حسابه دیگه دارن !!!
مادره هم بجز سلام دیگه هیچ حرفی نمی زد و فقط خواهره مثل فرفره حرف می زد و سوال می پرسید !فکر کنم ما رو با دانشجوهاش اشتباه گرفته بود
بله یک سری از سوالهاشون این بود :
شغل و پست برادرام و پدرم البته برای بار سوم چی هستش میزان تحصیلات و حتی میزان تحصیل زن برادرم و رشته دانشگاهی ایشون ؟!
و اینکه زن برادرم شاغل هستن یا نه ؟!چند تا بچه دارن و اینکه بعد از چند سال بچه دار شدن ؟!
خونشون کدوم منطقه تهران هستش اصلیت زن برادرم مال کجاست ؟! مادرم و پدرم چند تا خواهر و برادر دارند ؟! و شغلهای آنها ؟! البته این سوالها رو مادرم باید جواب می دادند و من خودم رو با پذیرایی کردن مشغول کرده بودم 
بد نوبت به من رسید یکبار دیگه برای مطمئن شدن از من از محل کارم ساعت کاری و اینکه من چطور و با چه وسیله ای به سر کار میرم و البته متوجه شدم ایشون کمی از دانشگاه من و استادان اونجا خبر دارند چون یکی از برادرهاش اونجا داشتند درس می خوندن تا اینکه من ترم تابستونی با چه استادی درس برداشتم و چه روزهایی می رفتم دانشگاه ، اهان قدم چند هستش
و هزاران سوال ریز و درشت دیگه باورتون نمی شه حتی زمان نمی داد ما یک سوال بپرسیم ؟!!
البته من حسابی تو ذوقم خورده بود و حس خوبی نداشتم و می دونستم که هیچ تمایلی به ادامه ندارم کی می خواست از پس این خواهر شوهر بر بیاد جالبه تو صحبتاش می گفت ما اصلا تو زندگی و کار اون برادرم که ازدواج کرده دخالتی نداریم و بعدش می گفت من هر دفعه به عروسمون می گم بچه بیارید داره دیر میشه ؟!!!
اونها بعد یکساعتی که اونجا بودن البته از این یکساعت 50 دقیقه اون رو خواهر پسره داشت می پرسید و حرف می زد رفتند .شاید باورتون نشه داشت کفش می پوشید هم سوال می پرسید که امتحانت کی هستش و خوندی یا نخوندی و ...
و در آخر برای من آرزوی یک نمره خوب کرد و رفت و گفت بعد امتحانات مزاحمتون می شیم !!!!

رفتن ولی خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم با خود دخترشون اینکار رو بکنند خوب هستش ؟ و اونها ناراحت نمی شن چند روز بود ما رو گذاشته بودن سر کار بعدشم تازه پسرشون رو هم نیاوردن و تو حرفاشون می گفتن اول ما می ریم می پسندیم بعد با برادرم میایم !! و جالب اینکه حتی نمی دونستند سلیقه برادرشون و نظر ش در مورد همون حجابی که براشون یک سوال گنده بود رو چی هستش ؟!!
بعدها متوجه شدیم که حتی داماد خبر نداشته و اونها برای خودشون اومده بودن خواستگاری .
دیگه تصمیم گرفتم هیچ خواستگاری رو بدون داماد قبول نکنم و به همه دخترها هم همین سفارش رو می کنم به شما مجردها هم همین رو می گم .
همکارم هم کلی ناراحت شد و می گفت فکرشم نمی کرده که اینطور باشن و می گفت دوست شوهرم که می دونه خیلی پسر خوب و فهمیده ای هستش و احتمالا اونها برای خودشون این تصمیمات رو گرفتن و اینطوری اومدن نمی دونم والا ما که به کار این خلایق موندیم ؟
ولی باز هم من از همکارم تشکر کردم اون که نیتش بد نبود این آدمها چند رو شدن !
امروز داشتم میومدم سرکار تو راه فکر می کردم در مورد کدوم خواستگارم بنویسم 
که یاد یکی از اونها اوفتادم کلی لجم گرفت !!!!! خاطرشم حالم رو بد می کنه 
مرداد امسال یکی از همکارام که تا حالا این بنده خدا چند نفر رو معرفی کرده ولی هنوز خودشو شوهرشو خانواداش موفق نشده منو به خونه بخت بفرسته
اومد پیشم و گفت از خواستگار قبلیت (البته هنوز اونو براتون تعریف نکردم ) برای شوهرم گفتم شوهرم خیلی ناراحت شده و گفته چرا همچین دختری باید یک همچین کسایی براش بیان و اذیت بشه ، و گفت همون موقع تمام موبایلشو زیر و رو کرده تا ببینه کدوم از دوستان و همکارای قدیمیش ازدواج نکردن و پسرهای خوبی هستن که به تو معرفی بکنیم خدایی حس همکاری رو دارید قابل توجه اونهایی که سایه همکاراشون رو با تیر می زنند
که یکی از همکاراشون پیدا می کنه و تماس می گیره و می بینه هنوز ازدواج نکرده و اومد شرایطش رو به من گفت که پسر خوبیه و تو دانشگاه شریف هم دانشگاهی شوهرم بوده و ... خلاصه کلی تعریف از خود پسر ه و فرداشم عکس اونو که تو عروسی خودشون بود رو آورد و به من نشون داد پسر با نمکی بود و ظاهرش بد نبود بعد گفت حالا اگر اجازه می دی و شرایطش رو می پسندی بگو بهش بگیم من هم قبول کردم و شوهر همکارم با اون پسر تماس می گیره و تمام شرایط و سن و ... می گه و منتظر جواب از طرف اون می شن والا به خدا برعکس شده پسرها بیشتر ناز می کنند تو این دوره زمونه؟؟ !!!!
بعد یکماه فکر کردن ایشون تماس می گیرن و می گن من یک برادر بزرگتر دارم و نمی تونم الان خودم ازدواج کنم و شرایطش به برادرم هم می خوره اگر میشه برای برادرم بیام خواستگاری (خواستگاری در خواستگاری چه شود )
هیچی شب نیمه شعبان بود که دیدم همکارم تماس گرفت و گفت موضوع اینطوری شده ولی اونم خوبه شرایطش و معاون بانک هستش و وارد کنند ماشینهای خارجی و ... خلاصه گفتیم باشه بگو اون بیاد و قرار شد شماره منو بده که تماس بگیره و با هم صحبتهای اولیه رو داشته باشیم بعد یک هفته دیدم یک خانمی با من تماس گرفتن و بعد از احوال پرسی دیدم بعله خواهر آقا داماد هستن!!! هیچی کلی سر و زبون دار و شروع کرد به صحبت و سوال کردن تمام ذهن و فکر و وجودش سوال بود و می پرسید و می پرسید وای خدای من یادم میوفته اعصابم بهم می ریزه
که چند تا بچه هستی و کجا کار می کنی و ساعت کاریت چند تا چند هستش و کار و زندگی جد و آبادم رو هم پرسید و کدوم دانشگاه درس می خونی و چه روزایی کلاس داری و حجابت در چه حدی هستش و البته این یک مورد رو کمی گذاشتمش سر کار و جواب حسابی بهش نمی دادم آخه می گم معمولی هستم می گه یعنی چطوری بعضی ها به چادری می گن معمولی بعضی ها به روسری می گن معمولی بعضی ها به اینکه روسری نپوشن ولی پشیده باشن به قول خودشون می گن معمولی !!! البته من گفتم که مانتویی هستم که ایشون همه مدل مانتویی رو برای من مثال زد ؟؟؟ و من گفتم خوب برادر شما چطور هستن و خودشون چه پوششی رو مد نظر دارند جالب هستش گفتن والا من دقیق نمی دونم چطور ولی دیدم نظرشون در مورد دخترهای بد حجاب مثبت نیست حالا بد حجاب منظورشون کدوم بد حجابی بود نمی دونم ؟
و از من خواست بگم کدوم گزینه هستم هیچی کم مونده بود قطعش کنم ولی به احترام همکارم این کار رو نکردم و بعد شماره خونمون رو خواست و گفت من از مادرتون اجازه بگیرم خدمت برسیم راستش از برخوردش خوشم نیومد ولی تو رو دروایسی دادم جالب اینکه تماس گرفته بود و از مادرم تمام سوالهایی که از من پرسیده بود پرسیده البته از مادرم هم نوع حجاب و پوشش منو خودش رو پرسیده بود دیگه کفری شده بودم ولی به همکارم که گفتم گفت نه بابا شوهرم میگه من براردشم دیدم پسر خوب و فهمیده ای هستش این خواهرش اینطوره تو که اونو ندیدی شاید خوب باشه و ... خلاصه گفتیم خوب تشریف بیارید خونه .
از اون طرف هم ما مبلهامون رو عوض کرده بودیم و هنوز برامون نیاورده بودن و کلی تماس که زود بیارید مامهمون داریم و از این حرفها که اونها هم آوردن دیدم وای رنگشون اونی که می خواستیم نیست و اصلا به خونه و زندگیمون نمیاد ولی چاره ای نبود چون مبلهای قدیمی مون رو هم فروخته بودیم و جاشون خالی بود ؟؟؟ هیچی بعدشم قرار بود ویترنمون هم بیارن و همون شب بیان ویترین قبلی رو هم ببرن و وسایلاش تو خونه پخش شده بود و خلاصه همه چیز بهم ریخته بود اون شب تا 3 نیمه شب داشتیم با مادرم بوفه و مبلها رو می چیدیم تا فردا که اونها می خوان بیان همه کار ها رو کرده باشیم ...
ادامه دارد ....
این خاطرم مربوط میشه به سن 29 سالگیم که من برای انجام قراردادی می رفتم بعد از ساعت اداری به یکی از دانشکده های فنی یکی از دانشگاه ها ، و رییس اون واحد دانشجوی دکترا مکانیک تو همون دانشکده بود یک روز یک پسری نسبتا درشت اومد تو اتاق ما و دنبال آقای رییس می گشت بعدا متوجه شدم اون همکلاسی همین آقای رییس هستش ،بعد از اینکه قراردادتموم شد یک روز دیدم یکی از همکارای اون واحد با من تماس گرفت که خانم ... شما قصد ازدواج دارید و بعد فهمیدم موقعی که اون اومده بوده اتفاقی اونجا منو دیده بوده و خلاصه پیگیری کرده بوده و حالا هم خواستگاری هیچی مطابق همیشه بعد از مکالمه تلفنی کوتاه قرار ملاقاتی گذاشتیم (پسره داشت رسالش رو می نوشت و دیگه آخرهای تحصیلش بود اصلیتش مال یکی از روستاهای کرمانشاه بود که برای ادامه تحصیل بعد از دیپلم به تهران اومده بود و تو خوابگاه زندگی می کرد ) هیچی گفت پارک لاله نزدیک خوابگاهم هستش بریم اونجا گفتم باشه خلاصه یک روز رفتیم که بیشتر با هم آشنا بشیم چون من اصلا چهره اون رو به خاطر نداشتم یک ذهنیت کلی ازش داشتم و همین
تو پارک که رفتیم یک نیمکتی برای نشستن پیدا کردیم و نشستیم بعد چند صفحه برگه که انگلیسی تایپ شده بود و کاملا تخصصی بود به من نشون داد و گفت می تونی ترجمه کنی گفتم چطور گفت این د رمورد رسالم هستش و شروع کرد در مورد رسالش صحبت کردن و تمام نظریه ها رو برام توضیح دادن و اینکه یک قطر آب از شیر می چکد با چه شتابی به زمین می خورد و... و بعد یک ساختمان بلند رو نشون داد و گفت مثلا این ساختمان بخواد آتیش بگیره یک ماشین آتش نشانی باید با چه فشاری آب رو به طبقه می تونه برسونه هیچی دو ساعتی که با هم بودیم و بحثمون کاملا علمی و تخصصی بود
در همین هنگام یک پسر بچه کوچیک داشت بستی و پفک می فروخت و اون منو به خوردن یک بستنی یا پفک دعوت کرد که من نپذیرفتم 
راستی در مورد ازدواج هم گفتند شما بهترین موردی بودید که من دیدمو بهتره زودتر این مسئله رو به سر انجام برسونیم و بعد اینکه من اهل رفت و آمد و اینها نیستم و دوست دارم بعد از گرفتن دکترا به سراغ بزرگترین آرزوم برم که اون هم جراح قلب شدن هستش
و من دوست دارم بیشتر وقتم رو مطالعه کنم و نمی خوام خودم رو درگیر مسائل دیگه ای بکنم کار هم در حدی که بتونم یک اجاره ای پرداخت کنم و یک غذایی برای خوردن داشته باشیم و شما هم شاغل هستید و نیازهای خودتون رو می تونید بر آورده کنید دیگه به همین راحتی !! و اینکه من به شما هم کمک می کنم تا دکترا ادامه تحصیل بدید به شرطی که رفت و آمدها تون رو حذف کنید آهان یک سوال هم پرسیدن که شما وقتی می ری حموم لباسهای که قبلا تنتون بود رو می پوشید(رخت چرک) یا جدید چون من دوست ندارم زنم اینطوری باشه !!!!!!!!!!!!!!
در این هنگام بود که از عصبانیت داشت از سرم بخار بلند می شد 
خدای من یک پسر بی سواد بهتر از این آقای دکتر با مسائل اجتماعی آشنا بود و می دونست چه حرفی رو به کی بزنه و چطور صحبت کنه خدایی این پسره هیچی نداشت و هیچ چیز بلد نبود از مهارتهای زندگی جز محاسبه اعداد و متن کتابهای درسیش انگار تمام مدت تو یک غار فقط نشسته بوده درس می خوند ه حتی آداب معاشرت یک فرد معمولی رو نداشت !! کی باورش می شد یک فردی که می گفت نفر اول کنکور در مقطع دکترا مکانیک بود اینطوری از آب در بیاد فقط تنها چیزی که می گفت که منو پسندیده فقط ظاهرم بود به قول خودش از دخترهایی با رنگ پوست سفید دارند و قد بلند و ... خوشش میومد برام قابل قبول نبود یکی منو فقط بخاطر همین یک مسئله بخواد با من ازدواج کنه در واقع فقط یک نفر می خواست که از اون پرستاری کنه و نیازهای اونو رو بر آورده کنه همون موقع اشک تو چشمام جمع شد و به حال خودمو دخترهای دیگه دلم سوخت 
من اون پسر رو بخاطر علم زیادش ستایش می کردم ولی زندگی فقط درس خوندن نیست که تو زندگی هزاران مشکل وجود داره و هزارتا پیچ و خم اگر فقط اون انتظار داشته باشه اون درس بخونه و من زندگی رو اداره کنم بدون کمک و تازه با تمام دوست و آشنا و فامیل و حتی خانوادم بگذرم برای اینکه اون آسایش و راحتی کامل رو برای مطالعه داشته باشه ؟؟!!!! مگه نه این هستش که علم برای بهتر زندگی کردن و برای آسایش انسانها باشه و درک بهتره مسائل و به قول معروف باعث روشنفکری آدمها بشه و اجتماعی شدن افراد ؟؟؟
و دیدم تفاوت فرهنگی چقدر مهم هستش !
دیروز داشتم با مامانم در مورد وبلاگم صحبت می کردم و در مورد خواستگارهای قبلی بحث و گفتمان و تجزیه تحلیل می کردیدم
و تعجب می کرد از اینکه من چه زود می تونم این خواستگارها رو بعد چند روز فراموش کنم و بهشون فکر نکنم ؟!خلاصه حرفهامون کاملا تخصصی شده بود 

بنده خدا مادرم می گفت خدا به داد اونهایی برسه که چند تا دختر دارند!!!!!! یکدفعه یاد یکی از همسایه ها مون افتادم که بخاطر فرزند پسر صاحب 8 تا دختر شده بودن!
البته بعد 8 تا دختر خدا دیگه رحم به خانواده و جمعیت ایران کرد و صاحب یک پسر کاکول زری شدن 
و جالب اینکه ما شالا سالی یکی از دخترهاش رو داره می فرسته خونه بخت
و فقط یکیشون مونده که فکر کنم حداقل 12 سال از من کوچیکتره احتمالا سال اینده ایشالا نوبت اون هستش
بعد به مامانم گفتم اتفاقاً اونها وارد شدن می دونند دخترهاشونو چطوری خونه بخت بفرستن !
ولی من برای همه دختر پسرها آرزوی بهترینها رو دارم ایشالاهمه خوشبخت بشن
من که آخر نفهمیدم چی به چی هستش و کی به کی ولی هر چیه یک نکته ای این وسط است که من نمی بینم !
اصلا فکر می کنم ازدواجم مثل سیاست می مونه !
یکم فضای وبلاگم رو سیاسی کنم جنجالی بشه 
نظرات ()