من و خواستگارانم!!!

خواست خدا
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩
 

چند روز پیش زن عموم که اتفاقا دختر دایی منم هستش داشت از خاطرات گذشتش برای من و دخترش تعریف می کرد دیدم جالبه و به بحث تخصصی این وبلاگم می خوره گفتم براتون تعریف کنم نیشخند

 

تعریفم می کردن ،‌که حدودا سال 57 ایشون 16 ساله بودن و براشون یک خواستگار میاد که اتفاقا بابای منم معرفیش کرده بوده ،‌این آقای خواستگار تو نیروی دریایی کار می کردن و پسر بسیار خوش تیپ و خوشگلی هم بوده و خانواده دار ،‌اون زمانها هم که اول مادر و خواهر می رفتن بعد داماد رو می بردن ،‌گویا مادر پسره از دختر دایی من خوشش میاد ولی خواهر پسره نه گفته کمی توپوله دختره  از خود راضی دفعه بعد که  پسره اومده بوده تهران میرن خونه دایی من ، آقای خواستگار هم از دختر دایی من خوشش میاد و بعد تصمیم می گیرن که با هم ازدواج کنند ،‌دختر دایی منم می گفتم منم که یک شوهر خوش تیپ داشت قسمتم می شد تو پوست خودم نمی گنجیدم هوراو حتی خرید قبل از عقدشونم کرده بودن که پسره میره جنوب و قرار بوده ایندفعه که اومدن عقد کنند ،‌با رفتن اون خواهر شوهر جان تمام سعی و تلاش خودش رو می کنه تا میونه این دوتا و این ازدواج رو بهم بزنه که گویا موفق هم می شه و یک روز صبح مادر پسره میاد و هر چی اینها برای داماد خریده بودن رو پس میارن و می گن ما نمی خوایم این وصلت سر بگیره ،‌به این می گن خواهر شوهر مارمولک شیطانبعد از اون روز م یگفت خیلی گریه و ناراحتی کرده بوده و خودش می گفت ازش خیلی خوشم اومده بود و تمام ارزوهامو بهم زد گریه بعد از یکسال اتفاقا زن عموی من میشه و می گفت یکبار که داشتیم با هم از بیرون می آمدیم خونه اعلامیه فوت اونو پسر رو دیدم ،‌در زمان کار نمی دونم چه مشکلی براش پیش میاد که فوت می کنه ناراحت 

این خاطره رو برای من و دخترش تعریف می کرد که به ما بگه هر اتفاقی میوفته حتما خیری توش هستش ولی ممکنه ما تو اون لحظه متوجه نشیم ،‌درست می گفت اگر اون با همون پسر ازدواج کرده بود بعد از یکسال شوهرش رو تو سن پایین از دست می داد و خدا می دونه باید با کی دوباره ازدواج می کرد ؟! ولی الان خدا رو شکر با خوشحالی و خوشبختی داره با شوهرش زندگی می کنه ،‌شایدم اون خواهر شوهر فضول و بدجنس هم وسیله ای بوده برای سر نگرفتن این ازدواج کسی چه میدونه ؟؟ مثل یک فرشته مهربوننیشخند

 


 
 
یک تجربه !!!
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦
 

دیروز یکی از دوستان دانشگاهم که از قبل از عید ازش خبری نبود رو دیدم و کمی جا خوردم دیدم خیلی ناراحته گفتم بابا تو که تازه از سفر  برگشتی چرا اینطوری هستی ؟

دیگه جریان رو برام گفت ،‌چند ما پیش که من با خواستگارم (خواستگاری که نفهمیدم خوب بود یا بد) داشتم صحبت می کردم و حسابی درگیرش شده بودم همین دوستم که اسمش مهدیه است به من گفت بابا چرا اینقدر سخت می گیری برو دیگه و ... اون روز داشت به من می گفت که دوست داره زودتر ازدواج کنه و فقط بخاطر خواهر بزرگترش تا حالا مونده لازم به ذکر است این دختر خانم چند سال از من هم کوچیکتره !!!!

تو همون گیر و دار جواب دادن به خواستگارم بودم که از دوستم شنیدم خواهرش می خواد عقد کنه تعجب گفتم چرا نگفتی که عقد خواهرته و... که گفت این خواستگارش چند بار تاحالا اومده و خواهرم جواب رد داده ولی این دفعه خواهرم قبول کرده که بیان از فامیل است و همه تعریفش رو می کنند و می گن پسر خیلی خیلی خوبیه و ... گفتم با هم صحبت کردن گفت آره تو این یکی دو هفته با هم صحبت کردن و خواهرم هم قبول کرده و می خوایم عقدش کنیم روز عید غدیر متفکر گفتم مبارکه ولی چقدر سریع می گذاشت بیشتر با هم اشنا می شدند ،‌که گفت بابا ول کن مثل تو خوبه کلی می ری حرف می زنی بعد آخرش می گی اینطوری بود اونطوری بود و آخرش هیچی هنوزم ازدواج نکردی بذار بره راه برای منم باز بشه !! تازه فامیل هم بودیم همدیگر رو می شناسیم !

اون روزی که من تصمیم گرفتم به خواستگارم جواب منفی بدم اونها عقد کردن با 800 تا سکه و یک حج ‌،منم خیلی خوشحال شدم و براشون آرزوی خوشبختی کردم اتفاقا جریان رو برای مادرم تعریف کردم  که مادرم گفت خوب اونها فامیل بودن کارشون راحتتر بوده و دیده شناخته بودن و ...

بعد از اون هم وقتی حال خواهرشو می پرسیدم می گفت داره خوش می گذرونه و خوبه و همش شوهرش خونه ما است و ...

حالا این همه داستان رو گفتم که به اینجا برسم که حالا بعد 4 ماه دوستم از دست دامادشون گریه می کرد و می گفت خواهرم بدبخت شده چون پسره خیلی بچه است  (بچه 31 ساله ) و از سفر عیدشون که به سوریه و کربلا رفتن گفت که آقای داماد رو هم با خرج خودشون بردن و چطور با رفتارش و با بداخلاقی ها و ... به خانواده اش توهین کرده و خلاصه سفر رو به کامشون تلخ و ... خیلی نارحت شدم من تقریبا با روحیات  اون و خواهرش آشنا بودم و دخترهای فوق العاده احساسی و مهربونی هستن و می دونم برای داماد عزیزشون همه کاری می کنند حال این آقا چه بر سرش آمده و چرا اینکارها رو می کنه خدا می دونه خدا رحم کرده بوده که چند بار هم خواستگاری کرده !!!!

خلاصه برای خواهرش خیلی ناراحت شدم و می گفت برخوردش مناسب نیست با خواهرش و خانوادم و هر روز خواهرم گریه می کنه و... ناراحت دلم گرفت گفتم بیا این هم از فامیل و آشنا، من نمی دونم آخه اگر هنوز به بلوغ فکری برای ازدواج نرسیدن و از مهارتهای زندگی برخوردار نشدن چرا می خوان زود ازدواج کنند ؟!!!

دوستم می گفت الان می فهمم که تو چه کار خوبی می کنی که زود جواب نمی دی و اینکه حتما دعای خیری پشت سرت است که اونها هم خودشون رو نشون می دن و یا اینکه می فهمی آدم مناسبی برای تو نیستن و با  اونها خوشبخت نمی شی !!

تو دلم از خدا تشکر کردم و گفتم درسته  گاهی اوقات که خسته می شم غرغر می کنم که چرا من باید اینطوری کارم گره بیوفته و ... ولی شاید همین هم از لطف خودته و من نمی تونم بفهمم ابرو 

باید بگم از دیروز کلی برای خواهر دوستم و برای خوشبختی اونها دعا کردم ولی می دونم که گاهی اوقات خودمون  رو با عجله و یا انتخاب نا مناسب تو ناراحتی و گرفتاری می اندازیم شاید اگر اون کمی بیشتر صبر می کرد و بهتر از نقطه نظرهای هم آشنا می شدن اینطور نمی شد همه چیز رو که دیگه نمی شه روی قسمت و تقدیر گذاشت !!!

البته من اعتقاد دارم آدمها همه اولش خوب  مودب و روشن فکر و ... هستن ولی به مرور و با عادی شدن قضیه خودشون و عملشون رو نشون می دن و این کار کمتر از دو ماه به دست نمیاد شایدم من بد بین شدم ولی خوب واقعیت رو هم نباید نادیده گرفت

نظر شما چیه ؟

 


 
 
خواستگار کوچکتر !
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
 

امروز می خوام از آخرین خواستگارم براتون بنویسم همونی که خیلی ها می خواستند بدونند کی بود و چی شد ؟!!!

من و ایشون بر حسب اتفاق با هم آشنا شدیم ،‌و  از من خواستگاری کرد و بعد از کمی صحبت بطور رسمی قرار ملاقاتی گذاشتیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم حدودا آخرهای بهمن ماه بود ،همدیگر رو دیدیم راستش در نظر اول اصلا از ظاهرش خوشم نیومد احساس کردم بهم نمیایم نه اینکه ایشون مشکلی داشته باشه یا من ولی در کل متناسب به نظر نمیومدیم ،اون روز ‌رفتیم روی یکی از نیمکتهای پارک نشستیم و شروع به صحبت کرد و کمی از خودش گفت می دونستم سنش از من کوچیکتره و به همین دلیل اصلا نمی خواستم ببینمشون و سنشون هم می پرسیدم دقیق به من نمی گفت و می خواست که حضوری بگه ،‌اون روز هم کلی از اینکه یکی از معیارهاش اینه که دختر باید بزرگتر باشه و ... حرف زد ،منم علتش رو پرسیدم و اون گفت به نظرم دخترهای بزرگتر پخته تر هستند و احساسشون زود گذر نیست و ... و کلا من با دهه 50 بهتر می تونم کنار بیام تا دهه 60!متفکر خلاصه کلی حرف زد و سعی می کرد منو راضی کنه و این در حالی بود که سنشو به من نمی گفت در آخر فهمیدم که متولد 62 هستش و با من 6 سال فاصله سنی داره اون هم کوچکتر ! وقتی فهمیدم همونجا به خودش گفتم ما به درد هم نمی خوریم و بعدها دچار مشکل می شیم که باز حرفهای خودشون رو می زد منم که ته دلم نه از ظاهرش و نه از شرایط سنی اون خوشم اومده بود فقط گوش می دادم و ایشونم در مورد مسائل مختلف و ... سوال می کردند که چند تا بچه هستید و چه تحصیلاتی دارند و شغل و ... و حتی در مورد سیاست و کارم و تحصیلات و ... سوالاتی پرسید در آخر باز هم من گفتم این ارتباط و این شرایط رو نمی تونم بپذیرم ولی از ایشون اصرار که این فرصت رو از خودم و ایشون نگیرم و می گفتند من از شما خوشم اومده و اجازه بدم خودش و توانایی هاشو به من اثبات کنه !!!!!

در هر صورت ما از هم جدا شدیم و رفتیم بعد از دو ساعت به من اس ام اس زد که من شیفته شخصیت و متانت و حتی ظاهر شما شدم !!! و دوست دارم نام زیبای شما در شناسنامه من درج بشه و ... ! راستش افکارش کمی برام غیر عادی بود و البته به حساب  سنش گذاشتم ، و من بهشون گفتم باید فکر کنم و بعد جواب می دم و ایشونم گفت من هر چند ماه که بخو اهی حاضر هستم که بخاطر شما صبر کنم ، این هم بگم که دانشجوی ترم آخر کارشناسی ارشد حقوق در یکی از دانشگاههای دولتی  بود و کار دائم نداشت و به قول خودشون قرار بود به احتمال 90 %در یکی از وزارتخانه استخدام بشن ! و ساکن خوابگاه هم بودن !البته باید بگم افکارش نسبت به مسائل خوب می آمد و قابل قبول و روشن فکرانه یول

بعد از 3 چهار روز که فکر کردم و با چند نفری مشورت کردم دیدم از نظر سنی وشرایط دیگه با هم جور نیستیم ،‌از اونجایی که شخصا دوست دارم در همه شرایط احترام رو حفظ کنم با اون تماس گرفتم و گفتم هر طور فکر می کنم ما به درد هم نمی خوریم و... اون هم اصرار اصرار که نه چرا اینقدر شتابزده تصمیم  می گیری فکرشم نمی کردم اینکار رو بکنی و ... حدود نیم ساعت با هم حرف زدیم و می گفت این فرصت رو بدم که خودش و عشقش رو به من اثبات کنه !!!البته عشق با یک نگاه رو نیم دونستم باید قبول کنم یا نه ولی منطقی نبود و به خودش هم گفتم که چطور یک روز ه منو شخصیتم   و ... رو شناختی !!؟؟؟سوال

د رآخر هم گفت اجاز بدم یکبار دیگه همدیگر رو ببینیم و بعد من هر تصمیمی خواستم بگیرم و در آخر باز هم من تسلیم حرفهای ایشون شدم و قرار گذاشتیم و همدیگر رو ببینیم  در این بین حتی تماس می گرفت و از من می خواست حتی برای چند لحظه همدیگر رو ببینیم !!!!!!!!!!!!!! آخر عشق و عاشقی !!

برای بار دوم همدیگر رو دیدیم و من علتهایی که جوابم منفی هستش رو گفتم باورتون نمی شه چیزهایی که به کسی نگفته بودم رو هم گفتم ،‌و اینکه شغل مناسب و شرایط اقتصادی اولیه رو نداره که خودش گفت من از کار و تلاش نمی ترسم و برای زندگیمون همه تلاشی می کنم ،‌حتی در مورد عقد و زمانش و رسم و رسوم و ... هم می پرسید و حرف می زد و ... در آخر گفتم من و شما به درد هم نمی خوریم برای خودت می گم فشار زیاده و من دوست ندارم چهره ام بزرگتر از شوهرم باشه گفت نه تو ماشالا خوب موندی و به نظر همسن من میایی و ... د رآخر وقتی تمام واقعیات زندگی با من رو براش گفتم باز هم حرف خودش رو زد و از من مهلت خواست منم گفتم خوب الان که شما نه کار درست و حسابی داری و نه شرایطش رو پس کمی صبر کنید وقتی کارتون دائم شد بیاید و با هم صحبت می کنیم و اگر هم من شرایط ازدواج داشتم و متناسب با من بود قبول می کنم و به شما هیچ قول و تعهدی نمی دم و اونم قبول کرد موقع رفتن می گفت من دلم اینطوری شور می زنه نکنه که تو خواستگار برات بیاد و ازدواج کنی !!!

اون روز از هم جدا شدیم ولی ته دلم راضی نبود ولی از یک نظر دیگه با خودم می گفتم به نظر پسر خوب و تحصیلکرده ای است و ظاهرا شرایط اجتماعی خانوادگی خوبی هم داره بهتره زیاد به ظاهر قضیه نگاه نکنم و ... در این بین با دو نفر مشاور روانشناس هم صحبت کردم و اونها هم گفتند زمان بده تا شناختت بیشتر بشه و فقط اختلاف سنی ملاک اساسی نیست و...

بعد از دیدار اول یا تماس می گرفتن یا اس ام اس و حتی از من در خواست می کرد قبل از عید و اینکه به شهرشون بره همدیگر رو ببینیم که من قبول نکردم و کمی هم ناراحت شد در طول عید هم تماسها و اس ام اس ها قطع نمی شد اون هم چه عاشقانه و صمیمانه و به نظر اون من منطقی بودم و زیاد احساسی نبود البته اشتباه می کرد من پر از احساسم فقط نمی خوام برای خودم تعهدی به وجود بیارم ولی در عوض بسیار عمیق و ریشه دار است ، حداقل لاف دروغ نمی زنم ! و برای خوشایند کسی حرف و احساس زیادی نشون نمی دم!

‌من به اون گفتم از سر خواستگار قبلی (خواستگاری که نفهمیدم خوب بود یا بد ) خیلی اذیت شدم و اون می گفت من با اون فرق دارم !!!

در این مدت عید با خودم خیلی فکر می کردم و هر زمان که صحبت می کردیم بیشتر سعی می کردیم از افکار مون صحبت کنیم ،‌تو این مدت من در حال رفت و آمد و مسافرت بودم ایشون در منزل به تنهایی به سر می برد و به قول خودش با خانوادش جایی نمی رفت البته کمی برام جای تعجب داشت ولی خودش می گفت اینطوری راحت ترم و من به اون گفتم من اهل معاشرت هستم و در جواب گفت من هر جا عشقم بره (یعنی بنده ) من همونجا می رم سبز زمانی که من می گفتم حالا باید ببینیم قسمت چی میشه می گفت نگو این حرف رو اگر من با تو ازدواج نکنم دیگه حالا حالاها با کس دیگه ای نمی تونم ازدواج کنم مثل تو دختر کم هستش و من نمی خوام به این راحتی تو رو از دست بدم سبز خلاصه با کلی حرفهای عاشقانه و ... !!!!!!!! که من زیاد با این کلمات راحت نبود یعنی نمی دونستم واقعی است یا نه ؟ خودش می گفت تازه زیاد نمی گم که فکر نکنی زبون بازی دارم می کنم وگرنه احساسم بیشتر از این حرفهاست !!

بعد از عیدبا هم در تماس بودیم و من روز سه شنبه  بر حسب اتفاق رفتم وبلاگ مرد بدهکار رو خوندم و آخرین پست ایشون در مورد همین اختلاف سن و طلاق دو جون بود من خیلی ترسیدم و ناراحت شدم و از اون هم خواستم این وبلاگ رو بخونه  قرار شد روز 5 شنبه همدیگر رو ببینیم و با هم صحبت کنیم ،‌موقع رفتن بارون شدیدی می آمد ولی هوای بسیار خوب و بهاری بود یادتونه که ؟ با هم صحبت کردیم و اون نظرش این بود که نمی شه پیش بینی کرد و شرایط اون پسر فرق داشته و ... ولی من گفتم باز هم می خوام از تو بشنوم که می خوای هر نوع تعهد اخلاقی به من بدی ،‌البته بیشتر می خواستم ببینم وقتی می گه من همه فکر هامو کردم چقدر واقعیت داره آیا هنوز هم همینطور محکم قبول می کنه ؟ ولی دیدم نه زیاد مطمئن نیست و به قول خودش شب تا صبح بخاطر اون وبلاگ نخوابیده ؟!! من نمی دونم اون چه فکر و مطالعه ای بوده که اینقدر زود تردید به وجود آورده حتی خودم رو مثال زدم گفتم من از خودم شناخت دارم می دونم اگر به یک زندگی برم با تمام وجودم می رم و هر چند بار هم بگی من این رو جواب می دم و هر نوع تعهد اخلاقی می دم چون خودم رو می شناسم و به یقین رسیدم ولی اون باز هم کلامش بوی تردید می داد ،‌گفت در این مورد با هم اتاقیهاش صحبت کرده و فکر کرده ،‌می گفت من بیش از 95% معیارهای انتخاب اون رو دارم و احساسشم که همیشه در تمام تماسهاش وجود داشت و حتما در انتها یک دوست دارم هم می نوشت !!!!

بهش گفتم تو افکارت تغییر کرده ،‌گفت نه فقط می خوام بیشتر فکر کنم و با محکم بیام جلو؟!!

حرفهاش عجیب بود هم خونی نداشت ،‌وقتی داشتیم از هم جدا می شدیم بارون خیلی خیلی شدید ی گرفت و سریع از هم خداحافظی کردیم بین راه یکبار تماس گرفت رسیدی یا نه که گفتم تو راه هستم و بعد از چند دقیقه اس ام اسی فرستاد که باران تمام آرزوها و ... مرا شست و از این حرفها خلاصه اینکه ایشون به این نتیجه رسیده بودن که تنهایی رو خیلی دوست دارند و دوست ندارند از این قالب بیرون بیان و از تنهایی بیشتر لذت می برند !تعجب گفتم اگر می خواستی تنها باشی این همه اصرار چی بود؟عصبانی من سه بار محکم و جدی گفتم نه و شما منو تا اینجا کشوندی با اینکه من مخالف بودم و حتی منطقم رو زیر پا گذاشتم و گفتم باطن و اخلاق و ایمان و صداقت آدمها مهمتر از ظاهر و مادیات هستش اونها بدست میان و... حالا به همین راحتی می گی اشتباه کردی و می خواستی خودت رو از اون شرایط بیرون بیاری و دیدی نمی تونی و نوز تنهایی رو بیشتر دوست داری ؟! البته اون می گفت من باید اونو درک کنم و اینکه هنوز تعهدی نداده بوده و ... ولی من می گم حرف که زدی منو که با اصرارت به اینجا کشوندی راستش من احساس حماقت کردم خیلی ناراحت شدم چرا من اینقدر زود باور کردم ؟! من که با اون با صداقت کامل رفتار کردم و با احترام همه حرفها و مشکلات بعدی تو زندگی رو گفتم و اون  گفت من به خودم مطمئنم و ایمان دارم که از پس اونها بر میام ! اونجا بود که شکستم و از خودم بدم اومد چرا  به نظرم اون منو وسیله ای برای ازمایش خودش قرار داده بود که ببینه می تونه از این شرایط بیرون بیاد یا نه ؟

بعد از این مطلب خیلی باز با هم صحبت کردیم و من گفتم خدایی بشین و تمام حرفهای منو کارها و حرفهای خودت رو جلو چشمت بیار و قضاوت کن ببین آیا کارت درست بوده ؟ ببین رفتارت سنجیده و منطقی بوده و اون مرتب می گفت شرمندم و اینکه در بعضی جا ها تو(یعنی من ) کم لطف هستم ؟!! اون به من می گفت کم لطف تعجب و در ادامه می گفت من هنوز به تو علاقه دارم و منطقم تو رو قبول داره ولی می خوام تنها باشم !

اون شب خیلی گریه کردم نه برای رفتن اون پسر بلکه برای خودم و دخترهای مملکتم ،‌برای پاکی و صداقت افکارم ،‌برای گذشت و احساسم و برای بازیچه شدن احساسها!گریه

بهش آدرس سایت رو دادم و گفتم من می نویسم تا ببینیم دیگران چه نظری دارند آیا کار شما درست بوده به هر دلیلی یا من ؟ کدوم مقصر بودیم ؟ آیامن کم لطفم ؟

می خوام از همین جا بگم به همه جونها و پسرها بگم قبل از هر کاری خوب فکر کنید !‌این دخترها عروسک نیستند که بدون احساس و غرور باشن اونها انسان هستند اینطور بی رحمانه و خودخواهانه وارد زندگی همدیگه نشید آیا این حق الناس نیست ؟ این ریا کاری نیست ؟

 

 + لازمه بگم من هیچ گونه وابستگی احساسی  به ایشون نداشتم و در تمام این مدت فقط زمانی دادم برای شناخت بیشتر اگر حرف از احساس می زنم منظور احساس دوست داشتن نیست احساس اعتماد و اطمینان که اون واقعا برای ازدواج اومده و قصدش همین هستش نه سر کار گذاشتن دخترها !!

 


 
 
آقای خواستگار 2
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
 

بله داشتم می گفتم

 

اون روز من آب آلبالو سفارش دادم و خودش هم باز دلستر و تا آوردن سفارشاتمون مشغول صحبت بودیم و ایشون از کارگاه و کار و ... صحبت می کردن در همین حرفها بودیم که آب البالو منو که تو یک  لیوان نسبتا بلند و بزرگی بود آوردن و برای ایشون هم یک گیلاسی و یک شیشه دلستر و بقیه مخلفاتش ، تا لیوان منو روی میز گذاشت آقای خواستگار گفت اااااااااااااااااه چقدر بزرگه لیوان آب البالوتون می خوای همه رو بخوری تعجبهیپنوتیزم منو می گی کم مونده بود پس بیوفتم آخه یکی نبود بگه من مگه می دونستم لیوانش چقدریه که سفارش دادم !!! هیچی سعی کردم خودم رو کنترل کنم و ایشون باز صحبت کردن و از من سوال می پرسیدن ولی من واقعا خورده بود تو ذوقم تازه در بین صحبتهاش می گفت من از این بچه بازیها و لوس بازیها که می گن دوستت دارم و ... و از احساساتشون می گن خوشم نمیاد و از من این توقع رو نداشته باشید !!!آخبعد از اینکه از ترسم فقط یک کوچولو از آب البالوم رو خوردم ،‌(ولی خدایی خیلی هم خوشمزه بود و من هم عاشق آلبالو هستم ) ولی با اون حرفی که اون زد نتونستم چیزی بخورم ناراحت گفت اینجا خیلی شلوغ هستش و ما بریم بیرون بقیه حرفهامون رو بزنیم و تا سر خیابون اصلی پیاده رفتیم حالا چطوری مجسم کنید ! یک پسر که سنش خیلی بیشتر می خوره دست مبارکشون رو برده بودن از پشت زیر کتش و خیلی سنگین راه می رفتن !!! مثل یک پیر مرد !!! بعد در بین راه هم فرمودن خرید خونه (مواد غذایی و ...)با من ولی از من توقع نداشته باش کمکتون کنم تو کارهای خونه و ... و در مورد خونه گفتن یک جایی خونه بخریم که هم نزدیک محل کار شما باشه هم من و هم خونه مادری شما و هم خونه مادری من حالا بیابید پرتغال فروش را !!!!

حالا محل کار ایشون خیابون فرشته ،‌خونشون آذری محل کار من مرکز شهر ،‌خونه ما تقریبا‌ً شمال تهران کمی متمایل به غرب ! نیشخندحالا ببینید ما باید کجا خونه می خریدیم و اینکه ایشون فرمودن چون کارم طوری هستش که بیشتر ماموریت هستم امکان داره شهرستان هم ناچارا زندگی کنیم !! خلاصه خیلی با هم تفاهم داشتیم! نیشخند

همون شب همکارم تماس گرفت که چی شد و من جریان رو براش تعریف کردم بنده خدا خودشم تعجب کرد و بهش گفتم که مواردش زیاد هستش و ... البته فک کنم خود اون هم فهمیده بود چون دیگه پیگیری نکرد

اتفاقا دیروز همکارم تعریف کرد که شنیده با دختری عقد کرده که دختره هیچ چیزی ازش نخواسته نه مهریه ،‌نه عروسی و هر چی هم که گفته همه رو قبول کرده و تازه سطح دختره هم خیلی پایین تر از من هستش و 6 تا هم  خواهر زن داره ؛ متفکر

در هر صورت  براشون آرزوی خوشبختی دارم و امیدوارم همه نیمه گمشده خودشون رو پیدا کنند ، قسمت اون هم این دختر خانوم بوده لبخند

 

 

 


 
 
آقای خواستگار !!!
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
 

این خاطرم مربوط میشه به سن 28 سالگی من

یکی از همکارام (همون که گفتم بنده خدا خودش و شوهرشو فامیلهاشون بسیج شدن منو شوهر بدن و هنوز موفق نشدن ) اومد و گفت یکی از همکارهای شوهر خواهرم که مدیر پروژه یکی از سدهای در حال ساخت هستش و شوهر خواهرم میگه خیلی پسر خوب و موفق و ... خلاصه کلی تعریف و آدم با فرهنگ و خوبی هستش و بیشتر کشورها رو رفته و ... داره دنبال یک دختر خوب و ... می گرده و من تو رو معرفی کردم من هم قبول کردم که همدیگر رو ببینیم ،‌دو روز بعد شوهر خواهر همکارم به اتفاق آقای خواستگار اومدن دنبال ما و من هم با همکارم رفتیم و سوار ماشین شوهر خواهر ش شدیم (اعتماد به نفس رو حال می کنید از سر کار با خواستگارام قرار می گذارم بدون اینکه برم خونه و حاضر بشم  ) نگاه اول کمی جا خوردم چون به من گفته بودن یک پسر 33 ساله هستش ولی چهره اش بیشتر به یک مرد 40 ساله می خورد و ریش و ... البته همکارم هم کمی تعجب کرد ولی یواشکی گفت به ظاهرش حالا زیاد اهمیت نده برو ببین بقیه چیزهاش چطور پسره موقعیت اجتماعی و تحصیلی خوبی داره و... من هم که صبور و با گذشت !!نیشخند شوهر خواهر همکارم گفت می برمتون همون جایی که اولین بار منو خانومم آشنا شدیم و به اتفاق رفتیم یک کافی شاپ با کلاس شوهر خواهر همکارم و آقای خواستگار دلستر سفارش دادن و من و همکارم هم چیزه دیگه ای در همین بین هم چهار نفری از مسائل اجتماعی و کاری و ... حرف می زدیم البته بیشتر آقایون محور صحبت رو گرفته بودن و سعی می کردم به حرفهای ان با دقت گوش بدم تا ببینم چطور فکر می کنه و دیدش نسبت به مسائل چطوره که دیدم سفارشات ما رو آوردن در کنار دلستر اونها چیپس و چوب شور و ... هم بود و چون تابستون بود همه شروع کردن به خوردن بعد از یک ربع همکارم به شوهر خواهرش گفت بریم که این دو نفر بیشتر بتونند با هم آشنا بشن و ... اونها رفتن و من موندم و آقای خواستگار تازه شروع کردیم به صحبت کردن به نظر کمی مغرور می امد ولی با خودم گفتم زود قضاوت نکن و برو جلو یکساعتی هم با هم گفتمان کردیم که دیگه دیدم داره دیر میشه و گفتم اگر اجازه می دید من آژانس بگیرم و برم که گفت نه اصلا با هم آژانس می گیریم و من همراهتون میام وقتی بلند شدیم که بریم رو به من کرد و گفت نایلکس دارید این چیپس ها و ... که اضافه مونده رو بریزید و ببرید فردا سر کار بخورید ، حیف هستش پولشو دادیم  !!!تعجب لازم به ذکر هستش که زیاد هم نمونده بود ،‌راستش برای دفعه اول این حرف خیلی عجیب و به دور از روابط اجتماعی بود ولی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم نه ممنون و رفتیم و ایشون منو تا خونه همراهی کرد در زمانی که تو ماشین نشسته بودیم بطور عجیبی روی لبه صندلی ماشین نشسته بود و رو به سمت جلو مثل بچه ها در بین راه هم با هم صحبت می کردیم و یکی از خاطراتشون رو داشتن می گفتند که در بین صحبت هاشون این جمله رو بکار بردن که من وقتی تو تاکسی یا آژانس می شینم چون اونها پایین تر از من هستن سعی می کنم زیاد با اونها صحبت کنم و سوال بپرسم و ... من خیلی ناراحت شدم این طرز فکر خوبی نبود که دیگران رو اینقدر پایین ببینه متفکراون شب وقتی اومدم خونه همکارم تماس گرفت که ببینه نظرم چی هستش و من همه چیز رو براش تعریف کردم و نکاتی که برای زیاد خوشایند نبود رو گفتم و دوستم همش می گفت زود تصمیم نگیر و بذار بیشتر آشنا بشید و نمی دونم چرا این کار و کرده و از این حرفها فردا همکارم اومد و گفت به شوهر خواهرم گفتم و اون هم گفتش نه اینکه ایشون زیاد می رن خارج از کشور و اونجا اینطوره هستش که راحت هستن واضافه غذاشون رو می برن مال اون بوده حتماً!سبزبرای مادرم هم تعریف کردم خندش گرفته بود و اونم تعجب کرد ولی به من گفت حالا شاید بدون منظور بوده  حالا ببین بقیه چیزهاش چطوره ،‌رو این حساب و حرفهایی که هم مادرم زد و هم همکارم قبول کردم باز یکبار دیگه هم اونو ببینم ، دفعه بعد هم از قرار معلوم آقای خواستگار گفته بوده من روم نمی شه تنها اولش برم و باز هم چهار نفری رفتیم نزدیک خونه ما و ما رو جلوی یک کافی شاپ پیاده کردن و رفتن و منو اون هم به ناچار به یک کافی شاپ شلوغ و پر دود رفتیم که صدا به صدا نمی رسید اوجا هم کلی با هم صحبت کردیم ...

ادامه داره ...


 
 
اولین خواستگار نوروزی من !!
نویسنده : ستاره آسمان - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
 

سلام دوستان خوبم سال نو مبارکلبخند امیدوارم سال جدید برای شما پر از  شادکامی و موفقیت و بهروزی باشه

 

امسال  از نظر خواستگاری یک فرقی با بقیه سالها داره و اون هم این هستش که در طی این چند سال که این خواستگارها رو براتون تعریف می کنم هیچ کدوم به عید نمی رسید یعنی کلا خواستگاری در اسفند و فروردین تعطیل بود نیشخندولی از اونجایی که سال 88 سال عجیبی برای من بود و من از اول سال تا آخر سال 6 تا خواستگار داشتم اون هم از همه رنگ و مدل و جالب اینکه وقتی یک مورد رو تکلیفش مشخص می شد به فاصله نهایت دو یا سه هفته بعدش یک کیس جدید معرفی می شد !!!!!!!!سوالو من هنوز هم در حکمت این مسئله موندم ؟!و جالب تر اینکه آخرین خواستگارم در سال 88 هنوز تشریف دارن و من سال جدید رو با خواستگار جدید شروع کردم !

البته یک روزی هم از این خواستگارم و اونهایی که در سال 88 اومدن و من فقط دو مورد از اونها رو تعریف کردم رو براتون می گم ،و باید ببینم این مورد آخری به کجا کشیده می شه آیا مثل بقیه به خاطره می پیونده یا ... ؟!

خلاصه اینکه ازدواج برای من عجیب ترین مرحله زندگیم هستش ولی به قول پسر خالم خوبی من این هستش که من روحیم خوبه و به هیچ عنوان دست از مبارزه نمی کشم و همچنان برای خواستگارام وقت صرف می کنم زبانتازه امسالم که سال همت مضاعف و کار مضاعف هم نامگذاری شده که دیگه هیچی !!!!!!! نیشخند

خلاصه اینکه آرزو می کنم هر دختر و پسر مجردی که سنش به ازدواج رسیده و دوست داره زودتر به قول بزرگتر ها سر و سامان بگیره نیمه گمشده خودش رو پیدا کنه و زودتر از کنار هم بودن  لذت ببرند و من در زمان تحویل سال صمیمانه این رو از خدا خواستم و برای متاهلها هم زندگی با دوام ، همراه با عشق و سلامتی رو آرزومندم (اینم برای دوستان وبلاگی متاهلم که خیلی دوستشون دارم )قلب