خواستگاری همسری از من !!4

بعد از اون مهمونی بازیها همسری رفت مامورت باز هم تلفنی ادامه ماجرا !روابطمون صمیمی تر شده بود واین دید و بازدید ها برای هر دو خانواده و ما دو نفر خوب بود

همونجا بود که من به همسری گفتم بعد از این دیدارها بهتره یک تصمیم جدی تری بگیریم برای این ارتباط و وارد مرحله جدیدی بشیم وگرنه من وقت اضافه ندارم که بخوام برای مدت طولانی برای این اشنایی زمان بگذارم البته این حرفم بیشتر به این خاطر بود که احساس کردم اینها از نظر فرهنگی و ... تمایل به رفت و آمدهای طولانی دارن همونطور که گفتم خواهرشم حرف از 2 سال می زد ! ابته اینم بگم اینو فقط برای پسرشون تنها نمی خواستن و خواهراشم با خواستگارهاشون هم همین شرایط رو داشتن ! اینم یک مدلشه دیگه !

خلاصه نزدیک ماه محرم بودیم و من گفتم اگر تصمیم خودمون رو زودتر بگیریم می تونیم تو این دو ماه هم به ادامه آشنایی بپردازیم هم کارهامون رو برای عقد بعد از ماه صفر رو انجام بدیم با توجه به اینکه شما هم همیشه تهران نیستین و ...

این شد که اونم تصمیم خودش رو گرفت و وقتی از ماموریت اومد یک مرحله جدیدی شروع شد

که به نظر من بدترین مرحله هستش زمانی که شما منطقتون کسی رو پسندیده و مشکلی ندارید و این رسم و رسوم دست و پا گیر میان وسط وقتی هم پای رسم و رسوم میاد خانواده ها هم وارد عمل می شن !!!!!!!! و هر دو خانواده سعی دارن گربه رو دم حجله بکشند !

این مرحله چیزی نبود جز صحبت در مورد مهریه و این چیزها !!!

من خودم اصلا به مهریه اعتقاد ندارم یعنی به نظرم خیلی دیگه زشته یعنی تو به من چقد می دی تا من با تو ازدواج کنم و همبستر بشم !!!! حالا جالبیش اینه که وقتی هم خدای نکرده به پای گرفتن می رسه چیزی دستتو نمی گیره و یا اگر بگیره باید چندین برابر هم حرص بخوری هم انرژی بگذاری و هم اعصاب خودت رو بهم بریزی !‌ولی چه فایده که این هم یکی از فرهنگهای غلط ماست !

حالا جالبیش اینه که یکی از خواهرهای همسری 2 سال قبل ازدواج کردن فرانسه و ایشون مهرشون فقط همون آیینه و شمدان و قران و شاخه نبات بوده و هیچی مهر نداشتن !!!!!!!!!!!!!!!!!! و از منم توقع همینو داشتن که مهر نداشته باشم !!!

از این طرف برادر بزرگ من مهر خانومش 6 دانگ خونه در تهران بود !!!!!!!!!!!

فک کنید من در کجای قضیه بودم !!‌ خانواده حرف از 800 تا سکه می زدن ! اونها هم وقتی اینو شنیدن شوکه شدن !

خلاصه من مونده بودم این وسط آخر کلی با همسری حرف زدم و اونم می گفت زیاده !‌ با کلی حرف و صحبت و مذاکره خانواده رو به 500 تا راضی کردم از این طرفم با همسری ولی اون می گفت ببین من خواهرم مهر نداشته ولی حالا که اینطوری من در حد توانم می خوام مهر کنم چیزی که دارم و ... حالا چی سکه اون روزها ساعتی می رفت بالا و کار منو بدتر بهم می ریخت !!!!!!!

بعد همسری گفت من یک زمین هزار و خورده ای دارم می خوام اونو به نامت بزنم و این هدیه من به تو به خانواده گفتم برادر بزرگم هم می گفت به نظرم هر چقدر اون زمین ارزش داشته باشه به اندازه این سکه ها نیست !!!

باید بگم کلی در این مورد صحبت کردم با خانواده مامان و بابام رو راضی کردم ولی برادرم راضی نبود ! می گم بابا نقد رو ول کنم برم دنبال نسیه ! ؟ برادرم می گفت این خودش یک امتحان خوبیه که ببینیم چقدر تو رو می خواد و ...

خلاصه نمی دونم چی تو فکرش بود که همش اینو می گفت و ... یکی از همون شبها که همسری تلفن زد گفتم ببین خانواده من با همون 500 تا سکه راضی هستن و اونم ناراحت شد و گفت یعنی من اگر بگم 500 تا سکه می شم آدم خوب و شرایط ازدواج با تو رو دارم و اگر قبول نکنم رد صلاحیت می شم و ... خدایی به نظرم حرفهاش منطقی بود مخصوصا اینکه خودم هم به مهریه زیاد اعتقادی ندارم !‌ اون شب با ناراحتی تلفنی رو قطع کرد و گفت باید فکرامو بکنم! حالا از قبل منو و همسری قرار گذشاته بودیم که وقتی من بیرون شهر کار داشتم با هم بریم و اونم قبول کرده بود وقتی بهش گفتم میای و ... گفت نه نمی تونم زیاد حالم خوب نیست و ... در واقع بخاطر ناراحتی و دلخوری که داشت اینو می گفت و منم اصرار نکردم !‌

اون شب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود بین خانواده مونده بودم دوست نداشتم هیچ کدوم رو نارحت کنم از طرفی همسری رو هم ذوست داشتم و از طرفی هم می خواستم رضایت هر دو رو جلب کنم واقعا کار سختی بود !

فرداش تصمیم گرفتم که با جدیت بیشتری برای سر نوشت خودم تلاش کنم صبح به مامانم گفتم من همسری رو دوست دارم به نظر این نکات مثبت ... رو داره و شما دارید برای چیزی که معلوم نیست چی پیش میاد زندگی و آینده منو خراب می کنید و حالا همین شما اگر ازدواج نکنم می خواین بگید چرا دخترمون شوهر نکرد و نارحتی بکنید و اینکه من اگر تنها بمونم شما می خواین اونو پر کنید و از این حرفها البته آخرشم گریه ام گرفت مامانم هم وقتی منو دید با این برخوردم و جدیتم گفت ما برای خودت می گیم هر کاری فک می کنی درسته بکن و منم با برادرت صحبت می کنم که کاریش نباشه و ...

یاز این طرف روم نمی شد به همسری تلفن بزنم بگم بیا بریم دیگه قهر نکن !! ولی روم نمی شد ! آخر اس ام اس زدم دیدم جواب نداد یکم نارحت شدم که ببین دیگه جوابم نمی ده ! بعد بازم نا امید نشدم و تلفن زدم دیدم خاموشه حالا ساعت چند 9.5 صبح حالا این خانواده هم تا لنگ ظهر همیشه خوابن می ترسیدم تلفن بزنم خونشون اونم چی منی که تا حالا خونشون تلفن نزده بودم واقعا سخت بود تصمیم گرفتن منم باید ساعت 12.5 جایی می بودم و باید زودتر تصمیم می گرفتم !‌

بعد یک فکری به ذهنم رسید که به یکی از دوستام گفتم تلفن بزن و الکی بگو منزل فلانی تا اینها بیدار بشن تا من بتونم تلفن بزنم فک کن چه کارها که من در این راه نکردم !!خدا از تقصیراتم بگذره شیطان

بعد از یک ربع که از تماس دوستم گذشت من تلفن زدم و خواهرش گوشی رو برداشت و سلام و احوال پرسی و گفتم همسری هستش گفت آره خوابه فک کنم بعد از چند دقیقه صدای خواب آلوده همسری رو شنیدم که گفت بله و منم گفتم با اعتماد به نفس کامل گفتم ببین من دوست دارم امروز با هم بریم و من کارم رو انجام بدم و می خوام بگم الان میام دنبالت حاضر شو که اومدم بیچاره شوک شده بود تو خواب !!!!!!!‌نمی دونست داره چی می گه اصلا ! خلاصه گفت بزار ببینم چیکار می کنم و منم گفتم نه دیگه من منتظرتم و ... خلاصه قرار گذاشتم باهاش برای خودم این کارم هم عجیب بود چه برسه به اون بیچاره !‌

اون روز اومد و با هم رفتیم و چون کارم خارج از شهر بود مدت طولانی با هم بودیم و بعدها به من گفت من اون شب تصمیم گرفتم بخاطر برخورد خانواده ات این ارتباط رو کمرنگ تر کنم تا ببینم چقدر می تونم با خودم کنار بیام که قید تو رو بزنم !! ولی وقتی تماس گرفتی و دیدم که برای حل این مسئله داری تلاش می کنی همه چیز تغییر کرد !‌

اون روز اصلا در مورد صحبتهای دیشبش حرف نزدم تو راه و فقط اولش گفتم احساس کردم هر دو مون نیاز داریم که کمی از این شرای طو حرفها دور باشیم دیدم این سفر کوتاه می تونه برای آرامش هر دو مون خوب باشه همین !!

اون روز ناهار رو هم بیرون خوردیم و برخوردشم تو ماشین و راه خوب بود و تمام مسیر رو هم خودم رانندگی کردم  و با هم صحبت کردیم در مورد همه چیز جز حرفهای دیشب !

تو مسیر مامانم دو بار تلفن زد و بعد همسری گفت مامانت چقدر نگران تو هستش و ... گفتم بخاطر همین نگرانیشونه که سر مهریه هم سخت می گیرن و ... وگرنه خدایی اصلا اهل مادیات و اینها نیستن و ...

حالا باز ما از قبل تنظیم کرده بودیم 4 شنبه بریم خونشون بازدیدشون !‌ بعد همسری گفتفردا ساعت چند میاین و این چیزها ! گفتم فلان ساعت خوبه گفت آره !‌بعد گفتم حالا این مشکلمون رو چیکار کنیم ؟!‌گفت کدوم مشکل ؟! گفتم همین مهریه دیگه ؟!‌گفت خوب باشه هر چی خانواده تو می گن منم چاره ای ندارم قبول می کنم همون 500 تا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!‌تعجب داشتم شاخ در میاوردم !‌گفتم جدی می گی یا شوخی می کنی ؟ گفت جدی می گم !

حالا من صبح رضایت خانواده رو گرفتم برای به نام زدن زمین !!!‌شبم رضایت همسری برای قبول 500 تا سکه !!!!

رفتم خونه و به مامانم گفتم اینم 500 تا رو قبول کرده ولی من بازم خودم به زمین راضی ترم بابا این نقد هستش کی دیدی مهرشو کامل بگیره این که بهتره که و اینکه هر امتحانی هم که می خواستین بکنید این جواب داد دیگه و ...

شب که تلفن زد ببینه من در چه حالم گفتم ببین مهریه هدیه مرد به زنه من دوست دارم چیزی که تو راضی هستی به من بدی هدیه بگیرم نه با اجبار من همون زمین رو قبول می کنم و ... اونم خیلی خوشحال شد و کلی تشکر

فردا هم با مادرم و برادر بزرگم رفتی خونشون و کلی هم صحبت و از این حرفها و در نهایت با رضایت از هم جدا شدیم اون شب تلفنی با همسری به توافق رسیدم که 20 بهمن عقد کنیم و اینو دیگه تو جمع مطرح کردیم و در حالی که مادر شوهری از اینکه مهر من مثل دخترش نشد و مامان  و برادرم هم از اینکه 500 تا سکه ای که اینها کوتاه اومده بودن و نشد خودشون رو شکست خورده می دیدن ولی منم سعی کردم نه حرف مادر شوهری بشه نه حرف خانواده خودم و از این بابت خوشحال بودم ! تو همون روزها هم همسری برای به نام کردن اون زمین اقدام کرد و ...و البته گرفتن حق طلاق هم یکی از خواسته های خودم بود که خدا رو شکر اصلا همسری با یان مورد مشکلی نداشت و گفت اگر قرار باشه تو روز با نا رضایتی با من زندگی کنی خودم اصلا می گم بریم طلاق بگیریم و از این حرفها !!‌

بعد هم رفتیم دنبال عاقد و خرید حلقه و لباس و کفش و این چیزها و باید بگم روزهای خوبی بود هر چند برای هر کدومشون زمانهای زیادی رو صرف کردم ولی خوب و دلنشین بود خدایی خواهر و مادر همسری هم اصلا تو کارم دخالت نمی کردن و همه چیز و انتخاب و خرید و ... به عهده و سلیقه  خودم بود

ادامه دارد ...

دوستای گلم منو ببخشید اگر نوشته هام جمله بندی درستی نداره و یا غلط تایپی داره و ... چون من سریع تایپ می کنم و شاید باورتون نشه اصلا بر نمی گردم ببینم چی نوشتم چون فقط می خوام بتونم سریع مطالب و خاطراتم رو بنویسم ایشالا سعی می کنم در مورد صحبتهامون دفعه آینده بنویسم دوستتون دارم

 

/ 54 نظر / 694 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درین

ستاره جان به این مزخرفات آدما گوش نکن تو رو خدا ها پشیزی هم ارزش قائل نشو برای حرفاشون احتمالا حسودیشون میشه یه چیزائی میگن انگار وضعیت دورو زمونه رو نمی دونن تازه مگه همه چی سن و ساله یکی نیس بهشون بگه نکه آخه پسرای جوون موقعیت ازدواج کردن دارن و کار دارن و .... همشون علاف و بیکارن تو خودتو با حرفاشون ناراحت نکن اتفاقا هر کی با مر جاافتاده ادواج کرده خیلی هم راضی تره به خدا قربونت برم راستی بیا ادامه رو برامون تعریف کن

عزیزم من دکت می کنم چون ازدواج با یکی که 14 سال بزرگتره ریسکش خیلی کمتر از اونی که 4 سال کوچکتره. چون اونی که 48 سالشه عشق و حالشو کرده و دنبال یکی می گرده که چند سال آینده تر و خشکش کنه ولی اونی که 30 سالشه تازه می خواد عشق و حال کنه و ممکنه 4 سال بعد تو رو نخواد. تازه سر مهریه هم چونه میزنه

من متاسفم بابت 2 تا پستی که گذاشتم من نباید قضاوتتون می کردم خوشبخت باشید بازم متاسفم

نازنین

خوشبخت بشی الهی عزیزم [قلب][ماچ][گل][لبخند]

مينا

سلام.البته به نظر من اصل مهريه چيز خوبيه ها!اما همون طور كه عند المطالبه هست بايد چيزي هم باشه كه مرد داشته باشه.مهريه يعني مرد به زن هديه ميده تا زن بياد باهاش زندگي كنه يعني يه حورايي رسما ناز زن كشيده ميشه خيلي خوبه !يه چيز با روحيات ما زنا جور بود نزن زيرش!البته بااايد متعادل باشه.مهر خود من 110 تا سكه بود.

ناشناس

چرا up نمی کنی دیگه عروس خانوم؟؟؟؟

خاک تو سرتون

دوستت دارم عزیزم

مرضی

امان از این مادیات و مهریه کار من و شازده هم سر همین مهریه به نتیجه نرسید و بهم خورد!! ای کاش اصلا چنین چیزی نبود