خواستگاری همسری از من!3

بهله داشتم می گفتم !نیشخند

اون شب وقتی رفتن با خانواده صحبت کردم و دیدم با اینکه کمی با سنش مشکل دارن ولی در کل از شرایطش و برخوردش و خانواده و ظاهرش ... خوششون اومده بود البته مادرم بیشتر روی این موضوع حساس بود چون برادر بزرگم اعتقاد داشت برای اینه و خودش باید تصمیم بگیره و ... و تصمیم بر این شد که این ارتباط ادامه پیدا کنه برای شناخت بیشتر تو اون روزهایی که تهران بود کارم این شده بود از سرکار بدو بدو بیام خونه و حاضر بشم و همسری بیاد دنبالم و بریم بیرون و صحبت و ... می تونم بگم خیلی جا ها رفتیم و در کل خوب بود و در مورد همه چیز صحبت می کردیم .

منو همسری از همون روزهای اول قول دادیم که با هم صادق باشیم حتی اگر با گفتنش منجرب به ناراحتی همدیگر بشیم !‌ و باید بگم این خیلی خوب بود و هر دو سعی می کردیم این کار رو بکنیم هر چند بعضی وقتها برام خوشایند نبود ولی باعث شد با چشم و گوش بازتر تصمیم خودمو بگیرم !

آخر همون هفته منو به ویلاشون که در یکی از شهرهای خوش آب و هوای تهران هستش دعوت کردن مادر و خواهرش زودتر اونجا رفته بودن و من و همسری هم در یک روز جمعه رفتیم و ناهار رو اونجا بودم و خیلی خوش گذشت انگار وقتی رفتم اونجا کمی صمیمیتمون بیشتر شد و  شناختم هم از زندگیشون زیادتر شد .عصرم با همسری برگشتم و با کلی سوغاتی های خوشمزه که مادر شوهری دادن که محصول باغشون بود سیب و گردو و... خلاصه نمک گیرمون کردن دیگه چشمک

بعدا فهمیدم که مادر و خواهرش اون روز کلی از من خوششون اومده بود و تعریف کرده بودن که گویا برای همسری هم خوشایند بوده !

فرداش که اینو برای همکارم تعریف کردم گفت من اگر بودم نمی رفتم !!!! چون بعدها همین باعث درد سرت می شه و ... گفتم آخه زشت بود منو دعوت کردن و من نمی رفتم ! ولی ته دلم با خودم گفتم نکنه که من نباید می رفتم و رفتم ؟!!!

شبش که گفت خانواده اش خیلی از این آشنایی و رفتن و ... خوشحال شدن و از من خوششون اومده گفتم راستش شاید اگر یک نفر دیگه ای بود اینکار رو نمی کرد ولی من و خانواده به تو اعتماد کردیم و اومدیم و ... ولی اون در جوابم گفت اگر نمیومدی من نتیجه می گرفتم شما از خانواده بسته ای هستین و با فرهنگ ما جور در نمیاین و ... و شاید یک جورایی روی ارتباط ما تاثیر منفی می گذاشت !

حالا چیزی هم که برام جالب بود اینکه اینها از خانواده بازی هستن ولی همسری تو روابطش از خیلی افرادی که خودشون رو مومن تر و بسته تر و سنتی تر می دونستن با احترام و در یک چارچوب خاصی با من برخورد می کرد و تو روابطش احتیاط می کرد  و تو این مدت رفت و برگشتی که با هم داشتیم نه نگاه اضافه ! نگه برخورد و حرف بی مورد !و یا اینکه از من توقع خاصی داشته باشه و ... هیچ کدوم رو نداشت و این دل منو به خودش گرمتر می کرد و اعتمادم رو بهش بیشتر !‌

مشاورم همیشه به من می گفت یکی از نشانه های اینکه بدونی این فرد می تونه نیمه گمشده تو باشه یا نه این هستش که وقتی با کسی در ارتباط هستی ببینی احساست بعد از هر بار بیرون رفتن و صحبت کردن بیشتر می شه یا کمتر و یا اعتمادت بیشتر می شه یا کمتر ! و من می دیدم با شناخت بیشترم احساسم و اعتمادم بهش بیشتر می شه !

روزهای آخر مرخصیش بود که ما هم ایشون رو دعوت کردیم به صرف ناهار خونمون تا بتونم اونو نمک گیرش کنم و انتقام خودم رو ازشون بگیرم نیشخند

خلاصه دو روز تموم داشتیم برای اومدن اینها تدارک می دیدیم و همین نشست و اومدنش هم باعث شناخت بیشترمون شد و خانواده ام هم بیشتر متوجه اخلاق و برخورد خوبش شدن ! راستش این اولین کیسی بود که ما اینطور رفت و آمد به این شکل رو داشتیم ولی باید بگم برای شناخت بیشتر خیلی خوب بود و کمک زیادی کرد ! البته اینم بخاطر برخورد خود همسری بود و فرهنگی که داشتن چون هر کسی این چیزها رو شاید نتونه قبول کنه و اینها براشون بشه یک امتیاز منفی اینو گوشه ذهنتون داشته باشین !‌چون من خودم خواستگاری داشتم که این رفت و آمد اضافه بدون منظور رو به صد تا چیز منفی ارتباط می داد و این می شد امتیاز منفی برای من ! اینو می گم که ببینید طرفتون چطوره ! ولی چیز که بعد از این همه خواستگار متوجه شدم هر چه خانواده سنتی تر حرف و حدیثشم بیشتر و دردسرشم بیشتر !‌ ولی خوبی همسری این بود که هم پسر مستقلی بود چه کاری و مادی چه رفتاری و فکری برای همین هیچ وابستگی با خانواده و دور و برخودش نداشت و اصلا هم خودش رو در گیر رسم و رسوم اضافه نمی کرد !

ادامه دارد ...

راستش دارم ریز می نویسم تا اونهایی که مثل من درگیر این خواستگار بازیها هستن بتونند ازش استفاده کنند امیدوارم بتونم کمکی به همه دختر و پسرهای مجرد بکنم خدا می دونه که هدفم از همون روزهای اول وبلاگم همین بوده و هست !

 

/ 27 نظر / 185 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

سلام عزیزم تبریک مجدد.... انشالا خوشبخت بشین در کنار هم همیشه شما رو دنبال می کنم ستاره جون من اصلا دیگه امیدوار نیستم[ناراحت] کیس های من کاملا (ببخشید) مزخرف هستن من مشکلی دارم که باید هر چه سریعتر ازدواج کنم.. ولی.. نا امید شدم دیگه دارم بیخیالش می شم.... از ازدواج متنفر شدم

سعید

سلام ایشا.. که به سلامتی و زندگی خوبی داشته باشید.

آزاده

ستاره جان من دوسالی هست وبلاگتو میخونم ولی نه منظم مثلا سه ماهو یه دفعه با هم میخونم ...الانم این دوسه ماه اخیرو خوندم کلی خوشحال شدم ومطمینم شما خیلی پخته هستی وعاقلانه انتخاب کردی وانشالله خوشبخت میشی[ماچ]من وهمسر ده سال اختلاف سنی داریم من 22 ساله بودم واون 32 که ازدواج کردیم واقعا راضیم وتا حالا مشکلی نداشتم ولی حالا که من 33 واون 43 شدیم من هنوز کلی شور وشوق دارم مثلا چیزی میخریم ذوقشو دارم ویا برا بیرون رفتن وسفر و...ولی اون همش بیحال وخنثی شده...این برا همه نیست دوست صمیمیم 15 سال اختلاف سنی دارن وخیلی اکتیو وسرحالن...راستی ستاره جان من یادم رفته خودت تون چند ساله بودید؟[چشمک]برای بچه هم تا 35 سن نرمال هست و35 تا 40 کمی ریسک داره والبته برا اقایون از نظر سنی موردی نیست فقط اختلاف سنی با بچه مطرحه...خوشبخت وسفید بخت بشی زودتر بگووووووووووووووووووو[گل]

هستی

خانومی زودتر بیا بنویس برامون ایشاله همیشه خوشحال و شتاد باشین گلم

هیما

منتظریم شدیدااااا" ممنون که تجربه های خوب و مفیدت رو در اختیار همه دوستا و خوانندهات میذاری میشه لطفا در مورد مسائل و حرفهایی که توی مرحله آشنایی باید زده بشه ( غیر از فرهنگ و تحصیلات و اعتقاد دو طرف که باید همسان باشه)و نکته های کنکوری شناخت[چشمک] برامون بنویسی بازهم ممنون ستاره جان مطمئنم که زندگی عالی و شاد و سراسر خوشبختی با همسرت خواهی داشت[لبخند]

بهاره

سلام من بهاره ام.1ماه ونیمه که دارم وبتون و میخونم ازتون ممنونم بابت اینکه اینکارو کردید وتجربیاتتونو دراختیار ما گذاشتید.راستش منم الان خواستگاری دارم که چند وقت خودم باهاش صحبت کردم از رفتارها و برخورداش خوشم میاد از نظر سن و کار هم هیچ مشکلی نداره.ولی اونا از 1خانواده مذهبی هستن درصورتیکه ما 1 خانواده باز هستیم.مثلا حتی به من میگه جلوی مهمون اگه با بلوز وشلوار بخوای باشی باید بلوزت بلند باشه اگه نه با مانتو درصورتیکه ما شاید به روسری هم اهمیتی ندیم برای من سر کردن روسری مشکلی نداره ولی همش نگرانم که توی این مسئله به مشکل بربخوریم چون از خودشم خوشم اومده واقعا نمیدونم چیکار کنم.البته تا حالا با خانواده 3 بار خواستگاری اومدن وآخرین بار سر مهریه به توافق نرسیدیم یعنی ایشون 2تا برادر دارن که ازدواج کردن با مهریه 514 تا ومیگن از اول تصمیم گرفتیم هر 4تا برادر مهریه های یکسان داشته باشیم و لی مهریه خواهر من سال تولدش بوده و بابام تو مراسم خاستگاری اینو مطرح کرد وچون به نتیجه نرسیدیم قرار شد خودمون حلش کنیم.حالا خانواده من بخاطر من اصراری به سال تولد ندارن ولی میگن نمیشه همون 514 تا یی که اونا میگن باشه

بهاره

میگن باید به احترام خانواده من 1 تعدای روش بذارن حتی شده 600 تاش بکنن مدام هم به من میگن تعداد مهریه مهم نیست خوشبختی نمیاره الان 514 با 600 تا هیچ فرقی نداره ولی اون شب در حضور هم وقتی بابای من حرفی و زده حالا هم این همه کوتاه اومده پس اونا هم باید به احترام بابای من بگن این تعدام روش میذاریم ولی بابای این آقا به هیچ وجه قبول نمی کنه خودش ظاهرا راضیه ولی باباش میگه همون تعدادی که گفتیم.ازتون راهنمایی میخام هم بابت مورد اول هم این مورد به نظرتون باید چیکار کنم واقعا موندم.

پگاه

یه چند وقتیه سری میزنم به ولاگت و میخونمشون داستانات و جالبه راستش منم از این جریانات زیاد داشتم و شادی بگم یکی از دلایلش همون کش دادن دور آشنایی و ریز شدن تو مسایل و شناخت به طوری که صدای مامانم اینا هم در اومده ...ولی راستش این انتخاب خیلی مهمه خیلی وقتا هم مثل یکی از پستات غر میزنم و بدو بیراه میگم به زمین و زمون :) خلاصه که جالبه برام جریانات و از زبون یکی دیگه شنیدن ..خوشبخت باشی همیشه

sara

Setareh joon kheili khoshhalam ke nimehe gomshodato peyda kardi. dokhtar daeim ro yadete sharayet shoma ro dasht? baraye unam doa kon mesle khodet case khubesho peyda koneh

مرضی

رفتنت به ویلاشون و... به نظرم برای شناخت بشتر این همه روابط ضرورتی نداشت اما از طرفدیگه من نمیدونم از نظر ا عتقادی و.. در چه حد و موقعیتی هستی شاید این جور روابط با اعتقاداتت منافات نداشته باشه ولی خب به نظر من تا این حد لازم نیست و من نمیپسندم حالا فکر کن که شما به نتیجه رسیدید و ازدواج کردید اگه به نتیجه نمیرسیدید و ازدواج نمیکردید چی؟!