خواستگاری همسری از من !!

داستان زندگی جدیدم  از روزی شروع شد که یکی از همکارهام  که یادتون است که گفتم خانوادگی در تلاش هستن منو شوهر بدن اومد و گفت خیلی وقته می خوام یک چیزی بگم نمی دونم بگم یا نه !!!!!!!!!! و اینکه می ترسم ناراحت بشی ؟!!! گفتم چی ؟ گفت شوهرم یک همکار داره که خیلی خیلی آدم خوبیه و مجرد و ... فقط فک کنم سنش بالای 40 سال باشه و لی دقیقم نمی دونیم چند سالشه ! ولی گفتم اول به تو بگم اگر موافقی من به شوهرم بگم دقیق سن و سالشو در بیاره !و به اون تو رو معرفی کنه !

منم از اونجایی که تصمیم گرفته بودم  هیچ کدوم از شرایطم رو ندیده و نشناخته از دست ندم گفتم باشه ببینید چطوره و...

بعد از یک ساعتی تماس گرفت گفت ببین شوهرم می گه سنش 48 سالشه ولی من باورم نمی شه چون دیدمش و اصلا بهش نمی خوره نهایت همون 40 سال می خوره !!!

منم شوک شدم و گفتم خیلی سنش بالاست ومن نمی خوام با کسی که اینقدر تفاوت سنی دارم ازدواج کنم و ... یعنی همون چیزی که من همیشه باهاش مشکل داشتم چه کوچیکش چه بزرگش !!! ولی همکارم گفت ببین این همه چیزش خوبه و فقط همین مشکل رو داره و اینکه تو که این همه کیس رو دیدی اینم یکیش چه اشکالی داره ! از طرفی یکی از همکارهای دیگم هم می دونست و اونم تشویقم کرد که برو ببینش و ... !!!

البته جالبیش اینه که تازه شوهر همکارم هم می خواست بره و منو تازه به این آقای  همکار بگه !!

از اونجایی که این زوج mp3  کار رو دنبال می کردن فرداش همکارم اومد و گفت شوهرم به این همکارش تلفن زده و گفته و اونم پرسیده چطوره و ... خلاصه قرار شده هر وقت از ماموریت بیاد خبر بده برای دیدار و آشنایی و ...

در این بین ما هم رفتیم شمال  و با دادن تلفن من به این آقای خواستگار اولین اس ام اس در 7 مهر زده شد و کمی از خودش گفت و بعد یک سری سوالم از من پرسید و من در تعجب که این چرا تلفن نمی زنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه با اس ام اس کمی با هم آشنا شدیم ولی من از اینکه با اس ام اس فقط سعی داره ادامه بده خوشم نمیومد ! دروغ چرا !

فرداش هم باز اس ام اس زد و گفت اگر ممکنه امروز همدیگر رو ببینیم منم گفتم تهران نیستم و مسافرتم و اونم گفت باشه پس شنبه ! اولش گفتم باشه ولی بعد ازش پرسیدم  یکشنبه چطور می تونید قرار بگذاریم گفت باشه ببینم چی می شه !منم دیدم اینطوری گفت گفتم باشه  همون شنبه خوبه !حالا من چی جمعه دیر وقت و خسته اومدیم تهران و رفتم سر کار و از اونجا بدو بدو اومدم خونه و رفتم دوش بگیرم از طرفی قرار مون دور میدون نزدیک خونمون بود و فقط مونده بود من بگم دقیقا چه ساعتی ! منم بعد از دوش گرفتن یک اس ام اس زد م و گفتم  ساعت 6 دور میدان و ....!!!! اونم بعد از کلی زمان به من جواب داد من الان بیرونم و نمی تونم بیام لطفا برای فردا قرار بگذارید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فک کنید من حالا حاضر شدم  و  اون خونسرد این اس ام اس رو می زنه ! حالا جالبیش تلفن هم نمی زد و منم چون اون تلفن نمی زد روم نمی شد من اول بزنم بالاخره زنی گفتن مردی گفتن نازی گفتن و کلاسی گفتن... منم به این همکارم زنگ زدم گفتم اینطوری شده و دو تایی کلی بهش غر غر کردیم و منم تو دلم که عجب آدم  خود خواهی هستش و بیا اینم از اینی که تعریفشو می کردن و ...!!

خلاصه تجربه به من می گفت دندون روی جیگر بگذارم و  همه برداشتهامو بعد از دیدنش جمع بندی کنم ! فردا ساعت 6 دور همون میدون قرار گذاشتم و خلاصه همدیگر رو دیدیم ! خداییش برای رفتن هیچ انگیزه ای نداشتم اول اینکه سنش برام جالب نبود و تو دلم می گفتم فک نکنم ازش خوشم بیاد ! دوم توقع یک مرد مو سفید و کمی جا افتاده و شکم دار و شکسته تر رو داشتم ! سوم از اینکه روز قبلش اینطور برخورد کرد اصلا خوشم نیومده بود !‌ ولی نمی دونم چی باعث شد که بازم رفتم که ببینم وقتی دیدمش یک حس عجیبی به من دست داد ! باور نکردنی هر چی فک کرده بودم  همه دود شد و رفت هوا!

یک مرد بسیار خوش تیپ و لاغر و قد بلند و با رویی باز و خوش برخورد و اجتماعی و شیک سوار بر ماشینی که آهنگ زیبای خارجی داشت گوش می داد ! منم سوار ماشین شدم و رفتیم و یک کافی شاپ پیدا کردیم و در کمال نا باوری هر دو سریع با هم به گفتگو نشستیم انگار نه انگار که من هزار تا فکر بد در مورد این آدم کردم ! تقریبا 3 ساعت داشتیم با هم صحبت می کردیم یعنی باورمون نمی شد ! و موقع خدا حافظی هم مرتب می گقت ایشالا بریم شهرمون و ویلایی که داریم رو بهتون نشون می دم و ...!

ادامه دارد ...!

 

/ 37 نظر / 168 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرانک

آخ آخ سوتی دادم، سفر و رفتینو برگشتین :دی ، پس ایشالا سفرهای بعدی

شیوا

چقدر دیر ازدواج کردید شما [تعجب] البته بلوغ عاطفی آدما با هام فرق داره مادر من متولد 50 من 3 ساله ازدواج کردم 22 سالمه [نیشخند]

الهام

سلام ... من خیلی وقته وبلاگت رو میخوندم و خودم هم فکر میکردم دوست داشتم ببینم اخرش چی میشه به اون کسی که میخوای میرسی یا نه ... حتی به این نظر هم رسیدم که شما سختگیری و این جوری از تنهایی در نمیایی و میخواستم ببینم چی میشه و من هم بر همین اساس معیارهامو بزارم ... اما دیدم خدارو شکر خیلی هم خوب شده و الان راضی هستی... یعنی به خواسته ات رسیدی همونی که میخواستی ... برای من هم دعا کن تا همونی رو که میخوام سر راهم قرار بده خدا.. خیلی خوشحال شدم... من همیشه فکر میکردم ادم باید با یکی دوست باشه و اشنا بشه تا به ازدواج ختم بشه اما انگار که این جوری ها هم نیست خیلی ... همه جوره میشه [نیشخند][ماچ]

تنها

ستاره خانم گل دیگه حسابی تبریک. ایشالا یک زندگی خیلی خوبی را شروع کنی و ادامه بدی. بیا زودتر بقیه ماجرا را هم تعریف کن راستی سر عقد منو دعا کردی؟[سوال]

سهیلا

ای جوووووووووووووووووووووووووووونم[قلب]

ترنج(دختر سر به هوا)

ستاره جون تیتر پستتو که خوندم خوشحال شدم ،واقعا برات آرزوی خوشبختی دارم[قلب] پستت مثل همیشه جذاب و آموزنده بود،منتظر بقیش هستم[ماچ]

باران بهار

ستاره جون خوشبخت شی عزیزم حقت بود این خوشبختی . می خوام داستان زندگی م رو بنویسم شاید یه کم سبک شم دوس داشتی بیا پیشم

پردیس

خیلی خوشحالم برات ستاره جون و خیلی تبریک می گم. منم از خوانندگان همیشگی و نیمه خاموشت هستم. ایشالا که در کنار همسر زیبات شاد و خوش باشی. [ماچ]

پردیس

راستی نشون داد که الگوریتم سن ازدواج بوعلی سینا نسبتا خوب کار می کنه و خیلی هم بی راه نرفته [چشمک]

محمد

اگه موهای سفیدمون کم باشه کچل نباشیم و زیاد جا افتاده و شکسته و شکم دار نباشیم، زیاد خانم ها سخت نمی گیرن که چند سالته ؟؟ همه این ها رو نداشتن که سخته!!