خواستگاری همسری از من !2

اون شب منو جلوی خونمون رسوند و رفت وقتی ازش جدا شدم حس خوبی داشتم حرفهایی که زده بودیم همشون منطقی و خوب بود ظاهرا پسر با مسئولیتی بود مخصوصا که فهمیدم پدرش وقتی این 18 سالش بوده فوت کرده و یک جورایی مرد خونشون بوده و با همین شرایط تو یکی از دانشگاهی خوب سراسری  درس خونده و تو کارشم بسیار موفق هستش و ...! البته خودش زیاد اهل تعریف از خودش و شرایطش نیست شاید اگر شوهر همکارم از این و کارش و تخصصی که داره نمی گفت من نمی دونستم تو محیط کار و شرایط کاریش چطوره ! و علت اینکه تا حالا ازدواج کرده هم  همینو می دونست که بخاطر خانواده اش بیشتر بوده و اینکه فک می کرده که باید خواهراشو اول بفرسته خونه بخت بعد این بره که دیده خواهراشم کوتاه نمیان و هنوزم مجرد هستن و ... (اینم در جواب کسی که پرسیده بودن چرا تا الان ازدواج نکرده و نکنه من ازدواج دومش هستم باید بگم ایشون اصلا تو فکرش نبود که بخواد من دومیش باشم !!)

فردای اون روز ظهر  اس ام اس زد و از بابت اینکه دیروز من وقت براش گذاشتم تشکر کرد و با شوهر همکارم هم تماس گرفته بود و کلی از من تعریف و تشکر بابت معرفی من به اون ! و گفته بوده باید برای آشنایی وقت بیشتری بگذاریم

آخر هفته هم بازم اومد دنبالم و گفت بهتره بریم یک جایی که زمان طولانی با هم باشیم و به پیشنهادش رفتیم کاخ سعدآبادی که اون موقع نمایشگاه صنایع دستی داشت البته اونجاهاشو ندیدیم زیاد و بیشتر رفتیم موزه رو دیدیم و خوب بود اونجا کمی با سلیقه های هم آشنا شدیم و بعدشم رفتیم ناهار بیرون و بعدم رفتیم تو یکی از مراکز خرید قدم زدن و اونجا هم باز با سلیقه هم بیشتر آشنا شدیم !!! باید بگم شیوه خوبی بود برای آشنایی بیشتر و کلی هم زمان داشتیم برای صحبت کردن فک کنم ساعت 10صبح تا 6 عصر با هم بودیم و هم خوش گذشت و هم بیشتر باهاش آشنا شدم و هم فهمیدم می شه که ادامه داد این ارتباط رو تا ببینیم چی می شه !! زمانی که با هم بودیم حتی لحظه ای سنش به چشمم نمیومد شاید برای این بود که ماشاا... خیلی سر حال و سرزنده و با نشاط هستش و صد البته با پختگی یک مرد که برای یک زندگی آروم لازمه !

اون شب وقتی اومدم حالم خوب بود و حس خوبی باز داشتم و این نشونه خوبی بود !

اون شب با همون فامیلمون که گفتم مشاور ه صحبت کردم در رابطه با سنش !

(حالا جا داره اینجا هم یک موضوعی رو بگم تو همون زمان من یک خواستگار دیگه ای هم داشتم که 4 سال از من کوچیکتر بود و دیده بودمش  اونم پسر خوبی بود ولی بخاطر سنش کمی مشکل داشتم ! ) حالا اگر شد اونم براتون می نویسم

این آقای دکترم گفت که سن آدمها همیشه به عدد و رقم تو شناسنامه نیست و به خیلی چیزها بستگی داره و وقتی برداشتهامو گفتم نظرش این بود که می تونه کیس مناسبی باشه برای آشنایی و شناخت بیشتر و ... و نظر اونم بیشتر روی همین همسری بود تا اون یکی کوچکتره

بعد از اون روز رفتش ماموریت تو یک شهر دیگه و از اونجا با هم تلفنی در تماس بودیم حالا جالبیش این بود که قبلش گفتم چرا با اس ام اس در تماس بودین و تلفن نزدین گفت گوشم و سرم درد می گیره با موبایل زیاد حرف بزنم و ... حالا طوری شده بود که تو اون 20روزی که تو ماموریت بود 4 ساعت در روز با هم تلفنی با هم صحبت می کردیم و ایشون سر درد نمی گرفتن !!!!!!!!!!!!!!! ببین زن چه کارها که نمی کنه حتی می تونه جلوی امواج رو هم بگیره نیشخند

وقتی از ماموریت  اومده بود تلفنی در مورد خیلی چیزها با هم صحبت کرده بودیم و از نظرات هم آگاهی پیدا کرده بودیم و قرار شد برای باز آشنایی بیشتر بیام خونمون که این اتفاق افتاد و اومدن خونمون و خانواده خوبی داشتن و خانواده  منم با اونها و همسری آشنا شدن حالا تو این ارتباط خواهرش می گفت زمان بیشتری برای آشنایی بگذارین و مثلا 2 سال !!!!!!!!!!!!! منم گفتم شرمنده من وقتم اضافه نیست برای یک ارتباط این همه وقت بگذارم و اینکه هر چقدر هم با هم صحبت کنیم و بریم و بیایم بازم خیلی چیزها تو زندگی خودشو نشون می ده ! و اینکه سن منو ایشون از این حرفها گذشته و ...

ادامه دارد

/ 25 نظر / 110 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پگاه

کلی استفاده کردیم عروس خانم :) شاد باشی همیشه

مسافر

من هم همسرم ازم سه سال کوچیکتره و جالبه مشاوره هم رفتیم و مشاوره دقیقا همین ها رو بهم گفت.......

بهار

زودتر بیا بقیشو بگو ولی بنظرم ادم تو بازه سنی 20 تا 30 ازداوج کنه خیلییییییییی بهتره..انگار کلی فرصت داره..اینطوری الان شما باید واسه خیلی چیزا عجله کنیین در ضمن مشاور ما هم میگفت سن اقایون مثل گنجایش یه ظرفه تو یه محدوده خاص مثلا 45 به بالا دیگه ظرفیتشون کاملا پر میشه ولی با این حال امیدوارم از باقیمانده راه زندگیتون بذت ببیرین

هیما

عروس خانوومه جادوگر با دوماد چه کردی که سردرد و گوش درد از یادش رفت [چشمک] براستی یه سوال: به نظرت ممکنه صحبت تلفنی زیاد توی دوره آشنایی احساس وابستگی و عادت بوجود بیاره که ناخودآگاه رو تصمیم گیری منطقی و درست تاثیرگذار باشه؟

درین

نمی دونم چرا اخیرا مد شده همه دنبال آشنائی بیشترن مثلا 1 سال 2 سال واقعا جالبه به خدا آخه کدوم دختر همچین وقتی برای کسی میزاره من دقیقا با گفته شما موافقم هر چی هم که زمان بزاری باز هم زندگی زیر یه سقف خیلی چیزا را مشخص میکنه

عاطفه

من قبلن هم برات یکی دو بار کامنت گذاشتم.اون موقع ها که مجرد بودی.و نوشتم تو با خیلیییی از دخترای مجردی که من می شناسم فرق میکنی. نمی دونم چرا ولی اکثر دخترای مجردی که من می شناسم یک جورایی عقده ایی رفتار می کنند!ولی تو اون موقع هم با انرژی + و خیلیییی منطقی خاطراتت رو تعریف می کردی و ... به هر حال شاید باورت نشه ولی به اندازه ایی که یک دوست خیلی صمیمیم ازدواج کنه از خبر ازدواج تو خوشحال شدم.خیلی زیاد.

عاطفه

در مورد سن همسرت هم باید بگم به شدت معتقدم آدمها تنها موجوداتین که هیچ وقت نمی شه اونها رو دسته بندی کرد و براشون قانون یکسان وضع کرد. واقعن نمی شه گفت همه 48 ساله ها شبیه هم هستند من دوستایی دارم که 6-7 سال ازم بزرگترن ولی گاهی فکر میکنم چقدر پیر و افسرده اند(خودم 30 سالمه) و در حالی که یک دوست دارم که اختلاف سنی مون 21 ساله! اونوقت با اون هزار ساعت هم می تونم حرف بزنم و خوش بگذرونم و بخندم.پس واقعن سن یک عدده.در آخر این که همسرت از 18 سالگی روی پای خودش ایستاده هم که عالییییه.همسر من هم با اینکه سنش زیاد نیست ولی یک سابقه کاری داره که کسی ندونه فکر می کنه 60 سالشه!از دبیرستان رسمن کار می کرده البته پدرش خوشبختانه زنده هستند ولی خب خودش از سن 16-17 سالگی فکر کرده زشته که از باباش پول بگیره و این استقلال و مسولیت پذیریش خیلیییی تو زندگیمون مهم بوده در کنار خوبی های دیگه اش من همیشه حس کردم یک مرد واقعی کنارمه که می شه با آرامش بهش تکیه کرد.حتمن همسری تو هم این طوره.از ته ته دلم برات خوشبختی آرزو می کنم.زندگی مشترک اگه عاشقانه باشه شیرین ترین نعمتیه که خدا می تونه به بنده اش بده ازش لذت ببر.[گل]

محمد

موقع خواستگاری همسری ازتون والا حقیقتش یه ماهی میشه این جا رو می خونم فکر کنم یا شایدم بیشتر ولی چون روزی حداقل سی تا متن میخونم و علاوه بر اون کتابایی که میخونم و اینا به خاطر همین تو ذهنم نمونده خیلی چیزا

مرضی

خاهرش حرف میزنه ها!!!!!!!!!!!!!!!! ولی عجیب بود گفته سرم درد میگیره با حرف زدن تلفنی اخه ادم واسه اشنایی با طرف مقابلشم زنگ نزنه تا صداشو بشنوه یا اون صدای اینو بشنوه این عجیب بود!!!

پریسا

سلام قراره فردا با خواستگارم که پسر خالمم هست حرف بزنم وای خدا استرس دارم